بدون شرح
حاج آقا و حاجيهخانمها!
هم ازدواج امر حسنهاي است،
هم تجديد فراش امر حسنهتري است(خدا قسمت كند!)
و هم رفتن به حج و وليمه دادن؛
فقط عدالت را بايد رعايت كرد كه يك وقتي دعوا نشود!
بلند صلوات!
نوشته شده توسط Admin در تاريخ پنجشنبه 1386/01/30 |
بانوي آشپزخانه پزشك دربارميشو
تا به حال تعجب نكردهايد از اينكه 50 – 40 دقيقه پاي تلويزيون مينشينيد تا مثلاً ببينيد غذاي كدام بانوي آشپزخانه به مذاق پادشاه و ملكه خوش ميآيد و چه كسي در مسابقه آشپزي برنده ميشود.
روايتي جذاب از داستاني واقعي كه براي ذائقه مخاطب تلويزيون بسيار خوشايند است، به اضافه سوژهاي كه دائم ميان مواد غذايي، آشپزخانه و آشپزها در رفت و آمد است دنياي داستان مجموعه «جواهري در قصر» را شكل ميدهد. همه اينها دستاويزي براي مردم شرق به ويژه ايرانيان شد كه به تنوع غذايي اهميت بسيار ميدهند تا مجموعهاي خارجي براي مخاطب وطني جذاب شود.
«جواهري در قصر» حكايت تعدادي خدمتكار است كه در دربار پادشاه كار ميكنند و هر بار درگير اتفاقاتي ميشوند كه در اين قصر به وقوع ميپيوندد. در وراي موضوع به ظاهر ساده داستان آنچه مخاطب را با خود همراه ميكند مفاهيم عميقي چون شدت عشق و نفرت است كه به شكل منحصربهفردي به مخاطب القا ميشود. اين نقطه قوت بيش از هر چيز مديون بازي حسي و زيباي بازيگر نقش اصلي (يانگوم) است. پنجم آبان سال گذشته شاهد پخش اولين قسمت «جواهري در قصر» بوديم. اين مجموعه هر هفته جمعهشبها ساعت 20:30 از شبكه دو روي آنتن ميرود. در نسخه اصلي، سريال از 54 قسمت 60 دقيقهاي تشكيل شده كه البته تلويزيون ما براي هر قسمت كمتر از يك ساعت آماده پخش ميكند.
توليد سريال خارجي «جواهري در قصر» در تاريخ 15 سپتامبر سال 2003 به سفارش شبكه MBC كره جنوبي و به كارگرداني پارك چن وك آغاز شد و تا 30 مارس 2004 ادامه داشت. اسم اصلي سريال كه به گفته خود كرهايها براساس يك داستان واقعي ساخته شده، دايي يانگ گيوم (Dae Jang Geum) است، به معني «يانگوم بزرگ» اما از آنجا كه اين سريال در كشورهاي انگليسي زبان هم به نمايش درآمده، به اسم انگليسياش «Jewel in the palace» يا همان «جواهري در قصر» معروف شده است. اين سريال در يكي از مهمترين پاركهاي كره جنوبي به شيوه چند دوربينه فيلمبرداري شده است.
لي يونگ آئي (يانگوم)، جي جين هي (افسر مينجو)، يانگ مي جين (بانو هن)، جيون ميري (بانو چويي)، هنگلي نا (گيوم يونگ)، ليم هو (عاليجناب)، يئون ون- كي، (بانو يونگ)، پارك ان هي (يونگ سنگ) بازيگران نقشهاي اصلي سريال «جواهري در قصر» هستند.
پيشينه تاريخي زندگي «يانگوم»
سريال «جواهري در قصر» در ژانر درام تاريخي توليد شده است.
اخراجی ها : هیاهو برای هیچ
حتما شما هم نام فيلم اخراجي ها را شنيده ايد . فيلمي كه ظاهرا توسط مسعود ده نمكي ساخته شده است. نام اين فرد را اولين بارسال 74 شنيدم. آن زمان محل كارم درخيابان هاي كريمخان نرسیده به خیابان حافظ بود. اگر اشتباه نكنم بعد از ظهر يكي از روزهاي بهار بود كه گروهي از چماقداران موتور سوار كه براي ممانعت از سخنراني دكتر سروش در دانشگاه پلي تكنيك جلوي اين دانشگاه (كنار پل خيابان حافظ)تجمع كرده بودندو شعار می دادند.فرداي آن روز اگر اشتباه نكنم تنها روزنامه اخبار بود كه خبر اين حادثه را پوشش داد و نوشت سخنران اين جمع موتور سوار چماق به دست، فردي به نام ده نمكي بوده (آن زمان اين نام به نظرم خيلي مضحك آمد شاید به همين دلیل در خاطرم ماند). يكي دو هفته بعد از اين ماجرا بود كه همين جماعت موتور سوار چماق به دست با سرو صداي فراوان از همان خيابان كريم خان به سمت ميدان ولي عصر رفتند تا مانع از نمايش فيلم تحفه هند بشوند . 
اين جماعت كه سركردگي شان را همين آقاي ده نمكي بر عهده داشت معتقد بودند چون اكبر عبدي (هنرپيشه نقش اول اين فيلم) در صحنه پاياني اين فيلم قدري حركات موزون انجام مي دهد (كاري كه در همين فيلم اخراجي ها هم انجام مي دهد) ستون هاي دين را به لرزه انداخته است و موجبات فسق و فجور در ميان امت شهيد پرور شده است . القصه آن روز در ورودي اين سينما توسط همين جماعت چماقدار موتور سوار شكسته شد پوستر هاي فيلم پاره شد ، دربان و بليط فروش سينما و همچنين مردم بي دفاعي كه براي خريد بليط در صف ايستاده بودند هم مورد ضرب و شتم اين گروه خشن چماقدار قرار گرفتند .
آن زمان وزير ارشاد يك آقاي خوش تيپ به نام مصطفي ميرسليم بود (البته خوش تيپي ايشان به پاي احمدي نژاد نمي رسيد)و معاون سينمايي ايشان هم آقاي ضرغامي (رئيس كنوني صدا و سيما) بود . آقاي ضرغامي به خاطر اين واقعه اظهار تاسف كردند و جبران خسارات وارده بر سينما قدس را بر عهده گرفتند. اين گروه مخلص و ارزشي در بيانه اي با حالتي طلبكارانه اين حوادث را ناخواسته اعلام كرد و از آقاي ضرغامي هم معذرت خواهي كرد (جالب بود كه اگر قرار بر معذرت خواهي بودبايد از صاحب سينماي مذكور معذرت خواهي مي شد).....بگذريم
خانم راننده زرنگ
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون میان
اون خانم بر میگرده میگه:آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم .این باید نشانه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم !
مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه !"
بعد اون زن ادامه می دهد و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !
بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشد.بعد بطری رو برمی گرداند به زن .زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
مرده می گه شما نمی نوشید؟!
زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم.
نوشته شده توسط Admin در تاريخ پنجشنبه 1386/01/30 |
نظر
چرا هیچ کس نظر نمیده
نوشته شده توسط Admin در تاريخ چهارشنبه 1386/01/29 |
کاریکلماتورها
نوشته شده توسط Admin در تاريخ چهارشنبه 1386/01/29 |
کاریکلماتورها
نوشته شده توسط Admin در تاريخ چهارشنبه 1386/01/29 |
بهشت و جهنم
فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد
خداوند پذيرفت
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد
ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !
آنگاه خداوند گفت :
اکنون بهشت را به تو نشان می دهم
او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد
ديگ غذا ...
جمعی از مردم ...
همان قاشقهای دسته بلند ...
ولی در آنجا همه شاد و سير بودند
آن مرد گفت : نمی فهمم !!!
چرا مردم اينجا شادند
در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟
با آنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت :
خيلی ساده است
در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند
هر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد
چون ايمان دارد که کسی هست که در دهانش غذايی بگذارد !
نوشته شده توسط Admin در تاريخ سه شنبه 1386/01/28 |
عجایب دنیا
در سامره چاهي است، آب خوش و ساكني دارد و اگر خشت خام در آن بيندازند، از آن صداهاي عظيمي مي آيد تا آن كه سه ساعت بگذرد آب گرم شود و ساكن گردد و بر سر كوه سرنديب چاهي است، كه هر كه در آن نگاه كند، سنگي به طرف وي آيد مانند تير، و نگاه كننده را مجروح كند، و كسي نداند كه دليل آن چيست. بعضي مي گويند كه مرقد دختري از حضرت آدم (عليه السلام) است. و بر كوه پوشنگ دو چاه است: در يكي هر چه اندازند باز پس اندازد و در چاه ديگر صد هزار كبوتر آشيان دارد(اين كه چطور ميدانند صد هزار هستند را نمي دونم شايد بر اساس تخمين است) مي پرند و باز به جاي خود باز ميگردند و هر طنابي كه در آن اندازند نصف مي شود. مانند اينكه با قيچي دو نصف كرده باشند.( خوب شايد يك نفر آن را قيچي ميكنه!)
بر كوه اصفهان چاهي است كه ته آن پيدا نيست. و در روزگار اسحاق سيمجوري (فكر كنم منظورش تيموري هست) كودكي در آن چاه افتاد و مادرش گريه و ناله بسيار مي كرد. مردي را از زندان كه محكوم به قتل بود را آوردند و در زنبيل گذاشته و فرو فرستادند و چند قطعه سنگ به او دادند كه بعد از تمام شدن طناب به ته چاه اندازد و هفت شبانه روز او را پايين فرستادند و او باز سنگ به ته چاه افكند صدايي نشنيد او را بالا كشيدند به او گفتند: در اين مدت چه ديدي؟ گفت: فقط ظلمت. و در دامغان چاهي است كه هر كه از آن آب خورد، اسهال گردد و اگر آن آب را جايي برند، خون گردد.اگر دورتر برند آن خون سنگ گردد.
و در هندوستان چاهي است كه آب آن روان مي شود و دو شاخه مي گردد و هر كدام در سوراخي مي رود و از سوراخ كه بيرون مي آيد يكي صمغي زرد گردد كه سمّي و كشنده است و يكي صمغي كبود گردد كه بسيار نافع و نادر است( منظور يكي حيات بخش و يكي كشنده است). و در حدود تبت چاهي است كه از آن آوازها و آهنگهايي از قبيل تركي، هندي، عربي و عجمي و ... بيرون آيد و هيچ كس را نبينند و هميشه شنوند. و چون باران بارد صدايي نيايد و يا صدايي نمي شنوند و اگر باران بايستد ديگر بار شنوند
نوشته شده توسط Admin در تاريخ سه شنبه 1386/01/28 |
دلسوزی عزرائيل
روزی رسول خدا (ص) به عزرائيل گفت : ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (ص) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم
نوشته شده توسط Admin در تاريخ سه شنبه 1386/01/28 |