

سلام به اونایی که شاید اولین بار که این وبلاگ رو میخونند شایدم چند صدمین باره
بالاخره ثانیه ها و دقایق و ساعتها و روزها گذشت تا به اولین سالروز تولد این وبلاگ رسیدیم
نمیدونم اصلاً چه کسانی این وبلاگ رو میخونند
نمیدونم اصلا ارزش دیدن رو داره یا نه
نمیدونم اینجوری کار کردن اصلا مهم هست یا نه
نمیدونم اصلا جمع آوری مطالبی که به نظر من جالبه تو یکجا اصلا کار قشنگی هست یا نه؟
نمیدونم اصلا کسی هست که واسه خوندن این وبلاگ وقت بذاره یا نه ؟ چون من خودم واسه خوندن بعضی سایتها و وبلاگها خیلی وقت میذارم.

به هر حال امروز روز تولد وبلاگم هست (البته نمیدونم چرا اولین پستم از ارشیو حذف شده ) و من هم به همین مناسبت اولین پست این وبلاگ رو به قلم خودم نوشتم تا شاید مقبول دوستان افتد.
دوستان عزیزم اگه ارائه طریق بفرمائید حتما استفاده خواهم کرد تا در ادامه راه وبلاگی بهتر و پربارتر داشته باشم چرا که این وبلاگ بسان کودکی شده که تازه طریقه راه رفتن رو یاد گرفته ولی هنوز راه نرفته پس حتما کمک کنید.
ممنون از لطف بیکران همتون

یک خانم و
یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد از حرکت قطار
متوجه شدند که در این کوپه درجه یک که تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها
هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نخواهد شد.
ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه
و زن مشغول بافتنی بافتن بود.
شب که وقت خواب رسید خانم
تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند.
اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمايید؟
- خواهش ميكنم!
- من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من
یک پتوی اضافی بگیرید؟
- من یه پیشنهاد دارم!
- چه پیشنهادی؟
- فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر
هستیم.
زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت:
- چه اشکال داره ، موافقم!
- قبول؟
- قبول!
- خب، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از
مهموندار پتو بگیر. من خوابم میآد. دیگه هم مزاحم من نشو
مرد
80 ساله ترکیه ای با 14 سانتی متر بینی، صاحب درازترین بینی دنیاست! این
مرد اهل استان اردو در ترکیه محمت گل نام دارد و همسایگان او را با نام
دده پینوکیو خطاب می کنند!! دده پینوکیو شکایت خاصی از بینی درازش ندارد و اقوامش هم می گویند به این مرد بینی دراز عادت کرده اند.وی
که تا کنون در مسابقات درازی بینی شرکت نکرده است گفته است: "افرادی که در
این مسابقات برنده شده اند بینی شان بین 8 تا 9 سانتی متر طول دارد. اگر
من شرکت می کردم قطعا برنده این مسابقات می شدم چرا که تاکنون درازتر از
بینی خودم ندیده ام!"
سال گذشته شخص دیگری با نام محمت اوزیورک با بینی ای به درازی 8.8 سانتی متر اسم خود را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کرده بود.
Source
اون ميشه يك مدل سر جديد
اگر يك راننده اشتباه كند
اون ميشه يك راه جديد
اگر يك مهندس اشتباه كند
اون ميشه يك شركت جديد
اگر والدين اشتباه كنند
اون ميشه يك نسل جديد
اگر يك سياستمدار اشتباه كند
اون ميشه يك قانون جديد
اگر دانشمند اشتباه كند
اون ميشه اختراع جديد
اگر خياط اشتباه كند
اون ميشه مد جديد
اگر معلم اشتباه كند
اون ميشه نظريه جديد
اگر رئيس اشتباه كند
اون ميشه ايده جديد
اگر يك كارمند اشتباه كند
اون ميشه فقط اشتباه
Source

۱. آدم حسابگر: ببخشید، دوست دختر یا دوست پسر داشتن، می کند به عبارتی بیست و پنج درصد؟!
۲. مرد منطقی: یعنی اگر دوتا زن بگیریم دینمان کامل کامل می شود؟!
۳. مرد هوسباز: آقا من چهارتا زن گرفتم که دینم را دوبرابر کنم!
۴. از متلک های وسط دعوای زن و شوهر:حیف از من خاک بر سر که خواستم دین ِ توی بی لیاقت را کامل کنم!
۵. تابلوی سر در دفاتر ازدواج:ثبت رسمی مراحل تکمیل دین!
تابلوی سردر دفاتر طلاق:دراینجا دقیقا و فقط نصف دین شما پس گرفته می شود، نه بیشتر!
۶. یک ریاضیدان: اگر مکمل دین، ازدواج است، آن گاه متممش چیست، ازدواج موقت؟!
۷. پدر عروس در جلسه خواستگاری رو به داماد: پسرجان، خوب فکرهایت را کرده ای؟ گفته باشم، دخترم بعد از تکمیل، پس گرفته نمی شود ها!
۸. علامه دهخدا(!):
گفتِ پیغمبر است و گفتی راست
که نیارد کسش فزود و نه کاست:
" در زمان هرآن که جفت گزید
نصف دینش ز کیدِ دیو رهید"
شیخ طه که مرد رندی بود
از پس این حدیث می افزود:
" تا رسانی به جفت، جامه و نان
رود این دین نیمه هم ز میان!"
۹. جوان آس و پاس: ما که هیچی نداریم، نه زنی، نه بچه ای، نه سری و نه سامانی، نصف دینمان را هم بگیرید ببینیم خیالتان راحت می شود یا نه!
۱۰. اطلاعیه دختر دم بخت:
توجه... توجه...
یک عدد مکمل دین، موجود است!!
Source


نقل
است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و
توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی
شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحبقران به
قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت
های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه
جستجو کرد چیزی شبیه به "مبال" های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه
ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از
نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش
را بر زمین پهن کرد و همان جا....! حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و
دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای
دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی
دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از
این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به
سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده
باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به
دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول
هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی
بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می
دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و
رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من
دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه
ترفندی توانسته اند روی سقف برینند!
و به این ترتیب ناصرالدین شاه یکی از اولین ایرانی هایی بود که در برخورد با تمدن غرب دچار "شوک آفتابه" شد و خود را باخت. هنوز هم زیادند کسانی که وقتی برای اولین بار متوجه می شوند "آفتابه" یک اصل مسلم بین المللی نیست و می توان بدون آن هم زندگی کرد دست و پایشان را گم می کنند.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.
روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های ضمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.
دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.
البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»
Source

این
زن جوان که بر اثر اشتباه مأمور ثبت احوال مرد شده است به همین دلیل حتی
نتوانسته است با شوهرش ازدواج کند! (ازدواجش را به ثبت قانونی برساند)
امینه
و نامزدش اوزگور چاکماک، هنگامی که برای ثبت ازدواج به دفترخانه ازدواج
مراجعه کردند با یک شگفتی روبه رو شدند: آنها دریافتند که مأمور ثبت احوال
در شناسنامه، امینه را به عنوان یک مرد شناخته است و طبیعی است که در
جامعه سنتی ترکیه دو مرد نمی توانند با هم ازدواج کنند!!
آنها
برای جبران اشتباه به دادگاه مراجعه کردند و دادگاه حکم به زن بودن امینه
داد، اما خطایی که می توانست در چند روز تصحیح شود در یک ماه و ده روز
هنوز درست نشده است.
امینه
یوجه که تا سال دوم دبیرستان تحصیل کرده است می گوید: "من هیچگاه شناسنامه
آبی نداشته ام. در بخش مشخصات جنسیت مرا مرد نوشته اند و شناسنامه صورتی
به من داده اند. 7 ماه است تلاش می کنم زن بودنم را ثابت کنم. با بچه ای
که در شکمم دارم به بیمارستان رفتم و از آنجا برگه ای مبنی بر زن بودنم
گرفتم! اشتباه مأمور ثبت احوال زندگی ما را به زهر تبدیل کرده است"
پی
نوشت – بسیاری از اتفاقاتی را که در ترکیه اتفاق می افتد نمونه هایش را در
ایران هم دیده ام. به همین خاطر است که برایم جالب و خنده دار هستند.
منبع


داشتم تو وب میگشتم که یه وسیله عجیب واسه پخت همبرگر با اگزوز ماشین دیدم که توضیحات کاملی نداشت ولی از ایده اش خندم گرفت
خلاصه هی از این لینک به اون لینک پریدم تا به منبعش رسیدم.
خلاصه داشتم همینجوری از اولش میخوندم که : فلان نمایشگاه حد ا نامبر آو
وری یونیک اینتریز انکلودینگ دیس وان بای “روح الله مریخ پور”،”مینا میرزا
حسین”،”نرگس علم”،”هانی ساقیان”،”المیرا مناف نژاد”،”ساناز قائم مقامی”
اند “نواب بحرینی” آل فرام “ایران” …… دیگه داشتم از تعجب شاخ در
میاوردم!!

خلاصه اینکه افرادی که اسمشون برده شد وسیله ای رو ابداع کردن که به جای
سر اگزوز اتومبیل نصب میشه و اون حرارتی که قراره وارد محیط بشه رو برای
پختن همبرگر استفاده میکنه
شایدم همبرگر با کربن اضافی!
_بعضي عشقهامثل حضرت آدم اند. فقط خاصيتشون اينه
که اولينه
_بعضي عشقها مثل حضرت ابراهيم اند. بايد توشون
همه چيتو قرباني کني
_بعضي عقشها مثل حضرت مسيح اند. آخرش آدم رو به
صليب مي کشند
_بعضي عشقها مثل حضرت موسا اند. يه خورده که دور بشي جات رو يه گوساله پر مي کنه
سپس دندان هایش رامسواک زد.
باباگفت: "فکرکردم گفتی داری می ری بخوابی" و مامان گفت:" درست شنیدی دارم میرم."
سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز دیگررابه فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.سپس به دعاو نیایش نشست.
درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کردو بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کارراانجام داد!
Source


ششهای لاستیکی که با فیلتر هایی درون انها ساخته شده اند به مرور زمان با کشیدن از دود سیگار تیره و سیاه می شوند و با نمایش دادن اثر سیگار بر ششهای واقعی به فرد سیگاری هشدار می دهند .
source



