تبليغاتX
قلمی در دست

دوستان دنیای واقعی و مجازی

نمیدونم شما چقدر به تفاوت بین دنیای مجازی و دنیای واقعی معتقدید. یا اینکه چقدر به تعادل بین این دو دنیا اهمیت میدید. اصلا آیا مرزی بین این دو دنیا قائل هستید.
چقدر مشتاق هستید که دوستان دنیای مجازی رو وارد دنیای واقعی خودتون بکنید. اصلا به نظرتون ورود افراد این دنیا به دنیای واقعی کار درستی هست.؟
این سوالی هست که شاید خیلی از ما با اون درگیر باشیم.
یکی از ویژگیهای دنیای مجازی که امروزه به سهولت در دسترس همه ما هست سهل و آسان بودن برقراری ارتباط با بسیاری از افراد در پوشش اسامی مستعار و در قالب آزادی بیان هست.
قطعا بدون وجود این دنیای شیرین برقراری ارتباط با افراد مختلف جامعه جز کارهای بسیار مشکل و سخت به حساب میومد. کما اینکه حتی بسیاری از افرادی که در دنیای سایبر به راحتی با افراد مختلف ارتباط برقرار میکنند و به تبادل نظر می پردازند در دنیای واقعی کماکان برای برقراری ارتباط با سایر افراد دچار مشکل باشند. خصوصا به خاطر بافت سنتی جامعه ایرانی، برقراری ارتباط به صورت منطقی و به دور از احساسات با جنس مخالف از سخت ترین کارها محسوب میشد که به لطف وجود این دنیای مجازی تمام این مشکلات برطرف شده و امروزه میبینیم که بهترین روابط دوستانه در قالب روابط اجتماعی بین ساکنان دهکده جهانی بدون هیچگونه مشکلی در حال شکل گیری است.
حتی بسیاری افراد به کمک این دنیای مجازی دوستان بسیار خوب و نزدیک به شخصیت و عقایدشون پیدا میکنند. ولی سوال اساسی اینجاست که آیا این افراد اجازه ورود به دنیای واقعی رو دارند یا خیر؟
من فکر میکنم همه ما به نوعی ورود افراد دنیای مجازی رو به دنیای واقعی تجربه کرده باشیم. ممکنه عده ای از طریق چت و عده ای از طریق وبلاگ ها و .... این تجربه رو به دست اورده باشند.

من فکر میکنم به دلیل وجود شرایط خاص بر جامعه ایرانی همه ما از شناخته شدن هویت واقعی در دنیای مجازی ترس و واهمه داریم. چرا که همه ساکنان دنیای مجازی این دنیا رو برای ابراز آزادانه عقاید و نظریاتشون میخوان. خیلی ها دوست دارن توی این دنیا به ندای کودک درون خودشون ندای مثبت بدن یا اینکه بخوان فارغ از فشار کار و سختیهای روزمره اجتماع توی این دهکده جهانی راحت و آزاد باشند.
شاید عده ای بخوان لودگی کنند یا شاید عده ای بخوان سیاسی باشند یا شاید عده ای بخوان ضد مذهب باشند. به هر حال همه ما دوست داریم اون چیزهایی رو که در دنیای واقعی به راحتی نمیتونیم بیان کنیم رو در دنیای سایبر با دیگران در میون بذاریم.
و شاهد این ادعای من هم اسم هایی هست که افراد برای خودشون انتخاب میکنند.
خوب به اسامی زیر توجه کنید ببینید چه برداشتی از اسامی دارید:
سیرترشی متاهل، مودی، آنی دالتون، ادمین، آست، زن وحشی، هیچ کاره، تاتوره خانم، وهم سبز،خانم حنا، گیس طلا، آمیتیس، دختری از جنس تنهایی، زیتون ، ....
تمام این اسامی گواه این مدعاست که ما تمایلی به شناخته شدن در دنیای واقعی نداریم.
یه مدتی هست که بعضی از دوستان به بیان ملاقاتهایی که با دوستان دنیای مجازی در دنیای واقعی داشتند می پردازند.
بد نیست اگه این تجربیات رو با بقیه در میون بذارید و بگید که بعد از این ملاقاتها همچنان می تونید راحت بنویسید یا نه.
تنها دوستی که من اشتیاق به دیدنش دارم حسام عزیز هست. که دیدگاههایی بسیار نزدیک به دیدگاههای من در خصوص مسائل سیاسی داره. کسی که حرفهایی که در خصوص مسائل سیاسی میزنه دقیقا حرفهای منه.
البته چون حسام ایران نیست و در کشور شیطان بزرگ زندگی میکنه بدم نمیاد به بهانه دیدن حسام سیاحتی هم در دنیای غرب وحشی وحشی داشته باشم. که میدونم این موضوع هم تا سالیان سال امکانپذیر نیست.



نوشته شده توسط Admin در تاريخ پنجشنبه 1387/06/28 |    

مینیمال نویسی 2

در ادامه بحث مینیمال نویسی که در پست قبلی ذکر شد این مطلب از وبلاگ چشم اهو هم به جان من نشست.
مطلب جالبی بود. در عین حال بیان کننده واقعیات تلخ جامعه. که در بسیاری از موارد پدران و مادران برای رضایت خاطر فرزندانشان دست به کارهایی میزنند که گاهی با عقل و منطق ادمی سازگار نیست.
یکی از مهمترین مسائل و جدیدترین مسائلی که جدیدا خبر اونها رو خوندم این بود که 41درصد زنان متاهل با اطلاع همسرانشون دست به خودفروشی و تن فروشی میزنند. که نشان از عمق فاجعه در جامعه اسلامی ایران رو داره که متن زیر با توجه به کوتاهیش تمام این مسائل و مشکلاتی رو که خانواده ها با اونها دست و پنجه نرم میکنند رو به صورت لطیفی بیان میکنه.
تصحیح آمار ذکر شده :
41% زنانی که به شغل روسپیگری مشغولند با اطلاع همسرانشان به این کار مبادرت میکنند.

مرغ فداکار
جوجه ها سر سفره ناهار گفتند:«آخرش كبدمون از كار مي افته، چرا بايد هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوريم و حتي يك بار هم يك ناهار درست و حسابي نداشته باشيم؟!»، خروس سرش را پايين انداخت، در چشمان مرغ اشك جمع شد و به فكر فرو رفت ... آنها فردا ناهار مرغ داشتند.


نوشته شده توسط Admin در تاريخ یکشنبه 1387/06/24 |    

مینیمال نویسی

نمیدونم چند تا از شما وبلاگ در مکانی خلوت رو میخونید. از اون وبلاگهایی هست که وبلاگ نویسی رو به سبک مینیمال نویسی دنبال میکنه. میدونم اصلا نیاز به تبلیغ نداره. و شاید اصلا درست هم نباشه تبلیغ کردن.

ولی حس میکنم گاهی معرفی بعضی از وبلاگهای جالب، باعث به اشتراک گذاشتن نظرات و عقیده ها و دسترسی دوستان خوب به وبلاگهای زیبایی که گاهاً براشون بسیار هم زحمت کشیده میشه خواهد شد. این مطلب زیر یکی از پستهای اخیر این وبلاگ قشنگ بود که جدا از عنوان مطلب که شاید باعث ناراحتی بانوان محترمه بشه ولی طنز نهفته در مطلبش بسیار خوشایند و زیباست.

سعی خواهم کرد از این تیپ وبلاگهایی که مینیمال نویسی رو دنبال میکنند باز هم به شما معرفی کنم تا استفاده وافی و کافی رو ازشون ببریم.


این دختره بازیگر  سریال یخ و بمزه بزنگاه که کاراکتر فریده رو بازی میکنه  عجیب منو یاد جماعت دختر بلاگستان میندازه .

 

یکم توجه کنید می بینید  تمام وجنات یه وبلاگنویس دختر رو داره

 

ترشیده  و به دنبال شوهر,بد قیافه ,به دنبال منابع انرژی مثبت ,بد تیپ,به دنبال شاداب نگه داشتن کودک درون .و........از این حرفای روانشاسانه .

 

 

 

پ ن:مطمنم تحقیق کنیم وبلاگنویسه .



نوشته شده توسط Admin در تاريخ شنبه 1387/06/23 |    

بی حوصلگی های ماه خدا

روزایی که داره میگذره زیاد حوصله نوشتن ندارم اصلا نمیتونم حواسم رو روی نوشتن متمرکز کنم. (نه اینکه تا حالا خیلی دست به قلم شدم) شاید از تاثیرات ماه رمضون باشه که اینجوری شدم. بیشتر وقتهایی که از اینترنت استفاده میکنم توی سایتها و وبلاگهای دوستان پرسه میزنم. (البته این که میگم دوستان یه رابطه یک طرفس ممکنه اونها حتی منو نشناسند. ولی عجیب به خوندنشون علاقه دارم. که لینک اکثرشون رو توی قسمت پیوندها گذاشتم)

راستش اون چیزی که باعث شد دست به نوشتن این مطلب بزنم حدیثی بود که شنیدم و میتونم بگم به نوعی شوکه شدم. و بد ندیدم این مطلب رو با شما هم در میون بذارم که هم نظر شما رو بدونم و اگه کسی دسترسی به منابع احادیث داره از صحت و سقمش ما رو با خبر کنه.
اصل حدیث این بود :
امیر المومنین فرمود: دروغ میگه کسی که مدعیه حلالزاده ست و غیبت مومن رو میکنه (در توضیحاتش این بود که شیطان در نطفش شریک بوده).
راستش خواستم جایگاه خودمون رو بدونیم. اینکه کارهایی مثل غیبت و دروغ چقدر ساده توی زندگی ما جا افتاده. اصلا کاری به دین و مذهب ندارم و از  کرامات انسانی صحبت میکنم. آیا واقعا شایسته ماست که روح خودمون رو آلوده گناهان زبان که مهمترینشون غیبت و دروغ هست بکنیم.
حالا که شروع به روده درازی کردم بد نیست این حدیث رو هم واستون بگم. خودتون قضاوت کنید
حضرت امیر فرمود : هرگاه در جامعه زنا زیاد بشه شروع ماه رمضان و پایانش گم میشه. و علمای دین دچار سردرگمی میشوند.
من فکر میکنم دست کم 4-3 سالی هست که عید فطر همیشه دچار اختلاف بوده. حالا دیگه قضاوت با خودتون.

توی وب گردیهای که داشتم این مطلب توی وبلاگ از پشت یک سوم خیلی واسم جالب بود. بد نیست بخونیدش.



نوشته شده توسط Admin در تاريخ یکشنبه 1387/06/17 |    

حكايت ملاي وسواسي و فشنگ نجس !

روايت كنند در سالهاي نه چندان دور در ولايتي در همين نزديكي ها ، شكارچي رندي در همسايگي ملايي مي زيست .
ملا ، بسيار وسواسي بود و حالات خاصي داشت ،
از جمله اينكه بعد از قضاي حاجت و بيرون آمدن از موال ، با اينكه يك آفتابه آب را در حومه مقعدش خالي ميكرد اما براي اطمينان از پاكي ، در ميانهء حياط خانه خم ميشد و باسنش را رو به خورشيد نگاه ميداشت تا آفتاب بر آنجايش بتابد و اندك شكش از نجسي مقعدش بر طرف گردد .
شكارچي رند نيز از پشت بام اين منظره را به تماشا مي نشست و اين جريان مايهء تفريح و سرگرمي و خنده اش بود ،
تا اينكه روزي شيطنت شكارچي گل كرد و تفنگ بادي پنج و نيمش را برداشت و بر بام رفت و منتظر ايستاد تا ملا بر حسب عادت هر روزه اش به موال رود و بيرون آيد و باسنش را در اختيار خورشيد رو به هوا بگرداند .
ملاي بي خبر و بيچاره ، از موال كه بيرون آمد مثل هر روز در ميانهء حياط ايستاد و باسن بلورينش را رو به آسمان و خورشيد كرد .
شكارچي هم معطل نكرد و ساچمه اي در تفنگ نهاده و نشانه گرفت و به ميانهء باسن ملا شليك كرد ،
ملا چون سپندي كه بر آتش نهند از جا پريد و فرياد زنان در حاليكه مقعدش را با دو دست گرفته بود به بالا و پايين پريد و نعره زنان در جستجوي اينكه چه بود و چه شد چشمش به شكارچي خندان افتاد .
تلاقي نگاه همان و فهميدن داستان توسط ملا همان ،
در چشم بر هم زدني ملاي نالان با همان وضع نيمه لخت خود را به پشت بام رسانيد و در پي شكارچي گريزان دويدن گرفت ،
شكارچي كه فكرش را نمي كرد ملا اينگونه چست و چابك در پي اش بگذارد در گوشهء بام گير افتاد و ملا گريبانش گرفت و بر زمينش كوبيد ،
شكارچي لابه كنان زبان به غلط كردم و گه خوردم گشود .
ملا  كه هنوز يكي از دستانش بر محل تير مي جنبيد و دائم در يكپا دوپا كردن بود فرياد زد :
- نانجيب نامسلمان ، مقعدم را دريدي به درك ، فقط يك كلام بر من بازگو ببينم آيا تيرت پاك بود يا نه ؟


نوشته شده توسط Admin در تاريخ یکشنبه 1387/06/17 |    

دوران کودکی

همه ما توی دوران کودکی هم بازیهایی داشتیم. اونایی که کودکیشون رو توی دهه 60 و قبل از اون گذرونده باشند قطعا این هم بازیها رو بیشتر درک کردند. چرا که اون موقع ها بچه ها یا توی یه خونه بزرگی که حیاط بزرگ یا باغ داشت بازی میکردند یا اینکه همه توی کوچه با هم بازی میکردند.
که البته توی کوچه بازی کردند ها هم مزیتهایی داشت منجمله اینکه بین بچه ها در دنیای کودکی تبادل اطلاعات میشد یا اینکه بچه ها حرفهای جالب به همدیگه یاد میدادند و هر چند روز یک بار اطلاعاتشون رو با هم synchronize میکردند و هراز چند گاهی میدیدی یکی از بچه ها یه فحش آبدار که به بقیه یاد میداد کل بچه های کوچه اون روز تو خونه کتک میخوردند.  یا اینکه انواع بازیها بود که یاد میگرفتیم چه دخترونش چه پسرونه.
البته این دور هم بودنها یه ویژگی دیگه ای هم داشت که جدیداً خیلی ذهن منو به خودش مشغول کرده اونم اسم گذاری بچه ها بود که گاهی این اسم گذاریها به صورت دائمی روی اونا مونده هنوزم که هنوزه و اونها سنشون شاید از 30 هم گذشته ولی هنوز به اون اسم دوران بچگی صداشون میکنند.
ما توی کوچه ای که بودیم چندین اسم جالب داشتیم که خیلی جالب بود به طوری که هنوز هم اون افراد رو با اینکه شخصیت اجتماعی پیدا کردند تمامی افراد محل چه زن و چه مرد به اون اسم صداشون میکنند (البته وقتی میخوان توی یه جمعی حرف بزنند اونا رو با این القاب صدا میکنند)
حسین تاتار، مجید منقل منقل، مجید فیروزه، رضا کله زرد، مهدی کپل، شاطردی، عمو آویزان ، ابرام جیله، عباس پیاز، رسول کار اندیش، آقای استیل، ایدم لوپوک، داود گوشت، حمید پیله، حسن تپه، سعید خشونت و ...
این افرادی که نام بردم بعضیشون مهندس شدن، یکیشون رئیس بانکه، یکیشون پلیسه، یکیشون راننده تاکسیه ، چندتا شون کارمند شدند ولی این اسامی هنوز واسشون مونده. که البته روی هر اسم هم یه خاطره ای ، فلسفه ای چیزی بوده که این اسم روی اونها مونده. در مورد اینکه آیا این شکل اسم گذاری واسه دخترها هم مد بوده یا نه اطلاع چندانی ندارم.
اگه کسی از این اسامی که توی دوران بچگی استفاده میشد چیزی یادش مونده بنویسه تا مثل دوران بچگی اطلاعاتمون رو Synchronize کنیم.



نوشته شده توسط Admin در تاريخ سه شنبه 1387/06/12 |    

عشق کودکانه

پسرک تازه با سواد شده به قول خودش میتونه تمام نوشته های روی دیوارها و مغازه ها رو بخونه ،روز آخر  مدرسه  رفته با خودکار توی شناسنامه اش قسمت ازدواج با اون دستخط خرچنگ قورباغه اسم دختر خاله اش  رو نوشته و مامانش تازه فهمیده
صدای جیغ و داد مامانش بلند میشه این چه کاری بود کردی حالا چکار کنیم با این افتضاحی که تو به بار  اوردی؟ حداقل با مداد نوشته بودی خیلی بهتر بود ؛ دستش رو میزنه به کمرش و میگه اهههههه که تو هم راحت بری پاکش کنی فکر کردی !!!!! با دهنش به همه دهن کجی میکنه شاد و شنگول میره طرف اتاقش  در حین رفتن داد میزنه مامان نمیخوای  یک تماس با خونه خاله بگیری؟

 

حالا شما خودتون قیافه مامانش  رو تجسم کنید یک چیزی توی مایه های خنده و تعجب و خشم !!!
منبع

من با اینکه سعی داشتم روند جدیدی رو شروع کنم ولی این مطلب اینقدر برام جالب و قشنگ بود که هر کاری کردم نتونستم از داشتنش بگذرم. شاید 10 باری خوندمش و این صحنه رو تصور کردم و لذت بردم. نمیدونم به شما چه حسی دست میده.


نوشته شده توسط Admin در تاريخ یکشنبه 1387/06/10 |    

فرهنگ سازی

یه پست خیلی طولانی که نوشته بودم پرید. خیلی حیف شد چون خیلی قشنگ و جالب شده بود.
تا حالا به این موضوع دقت کردید که وقتی یکی ازتون تعریف میکنه چه عکس العملی نشون میدید.
نکنه نیشتون تا بناگوش باز میشه. یا شاید خجالت میکشید و سرخ میشید. یه سری که عصبی میشن یه سری خودشون رو میزنند به کوچه علی چپ یه سری مثل من سکوت اختیار میکنند ولی هرچی که باشه همه تا حد زیادی کیفووررررررررررر میشیم.
امروز این حس به من دست داد. یکی ازم تعریف کرده بود اونم تعریفایی که دوست دارم بشنوم باور ندارید از اینجا بخونیدش
با خوندنش یه جرقه ای به ذهنم زد. و یه سوال خیلی بزرگ واسم پیش اومد.
چرا ما عادت به تعریف و تمجید از خوبیهای همدیگه رو نداریم. چرا یکی کار خوبی بکنه یا یک سری صفات خوب داشته باشه اون خوبیها رو به زبون نمی آریم. چرا فقط عادت به گفتن بدیها کردیم. چرا وقتی از یکی بدمون میاد همه بدیهاش رو به زبون میاریم ولی وقتی از یکی خوشمون میاد به گفتن چند تا جمله مثل خیلی باحاله ، بچه توپیه، خیلی حال کردم باهاش و ... بسنده میکنیم.
چرا امر به معروف و نهی از منکر ما شده غیبت نکن تهمت نزن و ...
چرا کسی نمیگه خوبی فلانی رو بگو . چرا وقتی به هم میرسیم از جنبه مثبت غیبت نمیکنیم یعنی خوبیهای یکی دیگه رو پشت سرش نمیگیم.
این شاید یکی از مشکلات فرهنگی امروز جامعه ایرانی باشه. اینکه کسی عادت به گفتن خوبی نداره. اینکه اصلا زبان ما به سمت گفتن خوبی و صد البته به سمت بروز احساسات پیش نمیره.
نگفتن خوبیهای دیگران اگر از روی کینه و عداوت نباشه به طور قطع و یقین ناشی از عدم بروز احساسات درونی ماست.
در واقع اگه بخواهیم این مشکل رو ریشه یابی کنیم به این نتیجه میرسیم که اکثریت قاطع ما از گفتن و بیان احساساتمون عاجزیم  راستش نمیدونم این مشکل ناشی از فرهنگ ماست یا دینمون یا حکومتمون.
من وقتی افتتاحیه المپیک رو نگاه میکردم یه نکته خیلی واسم جالب بود اکثریت قریب به اتفاق کشورهای مسلمان یا خیلی دپرس بودن یا خیلی خشک و رسمی. انگار هیچ حسی نداشتند که اومدن المپیک. ولی ورزشکاران کشورهای اروپایی و امریکایی خیلی انرژیک و با احساس بودن. بالا پائین میپردین کف میزدن دست تکون میدادن و ....
پس شاید وقتش شده یه حرکت فرهنگی بکنیم که هم زبانمون به گفتن خوبیها باز بشه و هم بتونیم به راحتی احساساتمون رو بیان کنیم و هم یه کنکاشی توی دینمون بکنیم که ببینیم واقعا دین ما خواسته که اینقدر بی روح و بی احساس باشیم



نوشته شده توسط Admin در تاريخ پنجشنبه 1387/06/07 |    

یه روز معمولی

امروز صبح خواب موندم. یعنی دیرتر از همیشه پاشدم. یعنی اصلا صدای زنگ موبایل رو که از ساعت 5.45 تا 6.25 هر 5 دقیقه خودش رو پرپر کرده بود نشنیدم. (آقا من اصلا یه راه حلی واسه خوب خوابیدم توی شب پیدا کردم که هر کی مشکل خوابیدن داره واسش تجویز کنم البته این راه حل به درد اونایی که صبح زود از خواب پامیشن هم میخوره ها)
بخاطر اینکه احتمال از سرویس جاموندن زیاد بود تصمیم گرفتم با ماشین برم سرکار یعنی ایناز رو برسونم و خودم ماشین رو ببرم(برخلاف هر روز که ماشین دست خانومه) . بخاطر کمبود وقت یه لیوان چایی رو هول هولی و با صدای هرت فراوان بالا کشیدم و راهی پارکینگ شدم و خیلی خونسرد استارت زدم و رسیدم جلوی در پارکینگ. هرچی به دکمه های ریموت فشار میاوردم تاثیری نداشت. انگار در پارکینگ قرار نبود باز بشه. خلاصه هر کاری کردم و هر چقدر کار کارشناسی کردم تاثیری نداشت. این در میل باز شدن نداشت. انگار امروز واسه خودش رفته بود مرخصی. خلاصه مجبور شدیم امروز به ماشین استراحت بدیم تا ماشین ما هم توی مرخصی باشه.
خلاصه اینکه مجبور شدم با تاکسی خودم رو به محل کارم برسونم. ولی چه رسیدنی. دقیقاً40 دقیقه تاخیر.
توی راه همکار و هم اتاقی خودم رو هم دیدم که مثل من خواب افتاده بود. یعنی با هم رسیدیم.
در نتیجه تصمیم گرفتیم به صورت مخفیانه صبحانه ای رو نوش جان کنیم. چون طبق قوانین اینجا صبحانه خوردن در داخل اتاق ممنوعه.
حالا هم مشغول صبحانه ایم. شکلات صبحانه با پتی بور.


خواهش میکنم بفرمائید صبحانه.


نوشته شده توسط Admin در تاريخ چهارشنبه 1387/06/06 |    

دوستان خوب از الطاف خدا محسوب میشوند

خدایا ممنونم که دوستان خوبی رو به من ارزونی داشتی. کسایی که با کمکهاشون یه جورایی به بازیابی روحیه از هم پاچیده شده من کمک شایانی کردند. نه اینکه خیلی خوب شدم ولی اظهار لطف دوستان خیلی سرحالم کرد.
دوستان خوبی که نظر دادند و راهنمایی کردند کسایی که شاید تا حالا اصلا نمیشناختمشون یا کسایی که مشتری پر و پا قرص مطالبشون هستم. همه و همه کمک کردند.
از همه ممنونم.
راستش پست قبلی و نظرات دوستان علی الخصوص این نظر (جدا چه اهمیتی داره کامنت داشته باشی یا نداشته باشی...واسه دل خودت بنویس...همینه ذهنت از کلمات خالی بشه ...از هر درمانی موثرتره
حداقل واسه من بود) از صاحب وبلاگ گیس طلا که نمیدونم چی باید صداشون کنم حضرت استاد یا خانم دکتر یا .... و خوندن این پست از وبلاگ حرف دل باعث شد به نوعی راه جدیدی رو شروع کنم.
نیت کردم منبعد ذهنم رو خالی کنم توی این مکان نوشت. یه جورایی هم خودم به آسودگی فکری برسم هم اینکه از راهنمایی دوستان استفاده کنم.
پس هم منتظر راه جدیدی تو این وبلاگ باشید و هم از راهنمائی تون من رو بی نصیب نذارید.
خیلی خیلی ممنونم


نوشته شده توسط Admin در تاريخ دوشنبه 1387/06/04 |