تبليغاتX
قلمی در دست

طریقت سلوک الی الله قسمت سوم

حال که به غفران پروردگارت امیدوار شدی وقت آن است از گناهان خویش توبه ای نمایی.

دانم که بسا گناه عادت شده است. در عادت نوعی شرک پنهان است. اگر دقت کنی حال که عزم جزم کرده ای باید که با دیو عادت درافتی و در معنی توبه بیندیشی و بدانی که آنجا که بوده ای دیگر نمی توانی باشی. رویت به سوی طاغوت بوده و هم اکنون به سوی الله.

از ظلمات رهایی باید تا به سوی نور ره گشاید.

باش تا داستانی از مثنوی معنوی مولوی با تو در میان گذارم، یحتمل دلت نرم گردد و از عادات دست بازداری:

بود مردی پیش از این نامش نصوح                                      بد ز دلاکی زن او را فتوح

سالهـــــــا میکرد دلاکــــــــی و کس                                     بو نبرد از حالت آن بلهوس

زآنکــــــــــــــه آواز و رخش زن وار بود                                    لیک شهوت کامل و بیدار بود

نصوح گاهی از فعل بد نادم شده و توبه میکرد ولی همی توبه می شکست. تا روزی گذارش بر در خانه عارفی افتاد و با تضرع از او خواست که در دعایی یادش کند.

ســــــــــــر او دانست آن آزاد مرد                       لیک چن حلم خدا پیدا نکرد

سست خندید و بگفت ای بد نهاد                     زانچ دانی ایزدت توبه دهــاد

آن دعـــــــــا از هفت گردون گذشت                   کار آن مسکین به آخر خوب گشت

بی آبرویان را جز آبروداران در این درگاه وسیله ای نیست. به دنبال وسیله باید رفت شاید با این مفتاح فتوحی افتد.«ای گروندگان بترسید از خدا و بجویید به سویش وسیله» (مائده – آیه 35)

از قضا روزی دختر شاه و یارانش به حمام آمدند و از او گوهری مفقود گردید. مامورین سلطان از هر طرف به کاوش و جستجو پرداختند و چون نیافتند به ناچار در حمام بستند و کارگران را رخت از تن برکندند.

پس بجد جستن گرفتند از گزاف                         در دهان و گوش و اندر هر شکاف

در شکاف فوق و تحت و هر طرف                        جستجو کردند در از هر صدف

چون بانگ عریان شدن برخواست نصوح از ترس در خلوتی شد. با چشم خود میدید که رازش پس از سالها آشکار گشته و در نزد خلایق رسوا شده است و در حقیقت مرگ را روبرو میدید با خدای خود رازها گفت و در میان ترس و بیم و غفران رحمان را همی گرفت.

ای خدا آن کن که از تو می سزد                                 که زهر سوراخ مارم میگزد

وقت تنگ آمد مرا و یک نفـــــــس                               پادشاهی کن مرا فریاد رس

گــــــر مــــــــرا این بار ستاری کنی                            توبه کردم من زهر ناکردنی

نوبت جستن و کاوش در نصوح افتاد، او را پیش آوردند تا جستجو کند. لرزش بر اندام، رنگ پرده و تشویش درونی بر شک دزدیش افزود. التهاب درونش، به نهایت رسید و در این غایت و نهایت با سرخویش در پیوست و در یک دم آنچه میخواست از خدای غفار گرفت.

هوش از سر و توان از تن رفته بود که از میان حمام بانگ برآمد که گوهر پیدا شد.

آن نصوح رفته باز آمد به خویش                        دید چشمش تابش صد روز

گفت بد فضــــــــــــل خدای دادگر                       ورنه زانچم گفته شد هست بتر

کس چه میداند زمن جز اندکی                         وز هزاران جزم و بد فعلی یکی

هرچه کردم جمله ناکرده گرفت                          طاعت ناورده آورده گرفت

این توبه آخرین توبه تصوح بود و دیری نپائید که از خلق عزلت گزید و ترک عادت گفت و پس ازچندی در توبه به عبادت و خضوع  جان به جان آفرین تسلیم کرد.

در این درگه ما درگه نومیدی نیست                  صدبار اگر توبه شکستی بازآی

باشد که این داستان سوزی درافزاید و عرفت را در کار راسخ گرداند. من همی دانم که او خداوندی ستار است و تائبان را انتظار است و مادام در این کار است.

مبادا کار بگذرد

ای عزیز!

دانی که عمر کوتاه است و این کاروان در حرکت و وقت رسیدن مرگ نامعلوم. توکه مادام توبه را به آینده می اندازی چه دانی که آینده ای خواهد بود یا نه؟ چه بسا امروزها که فردایی نداشته باشد و آن امروز چه بسا هم امروز باشد.

تانیاً : ممارست در غفلت و گناه بلایی بر سرت آورد که دیگر خدا را فراموش کنی و راه بر تو بسته شود و دیگر تو را رجوعی صورت نگیرد. یکی از آفات برای غافل حجاب است و آن اینکه به قرآن و سخن پیامبر و اهل بیت ننگری و اگر بشنوی توجه نکنی. به خود و اطرافیان بنگر تا ببینی چند کس را که این بلا سرش آمده است.

«و چون قرآن بخوانی میان تو و آنان که به آخرت نمی گروند پرده ای می پوشانیم» ( اسری- آیه 45)

ایمان نیاوردیم از توست و پرده پوشی از خدا. و گاه به خود اندیش که چگونه است که گروهی راه خدا را با سر روند و برخی چیزی از آن در نمی یابند و کاملا دانند که بین ایشان و مومنین حجابی است.

«و گفتند دلهای ما در پرده است از آنچه ما را به آن میخوانید و در گوشهای ما سنگینی است میان ما و تو پرده ای است. پس تو کار خود کن که ما کار خود» (فصلت – آیه 5)

چه انتظار دارند امروز که میان خودشان و خوبان حجاب درافکنند  که فردای قیامت این حجاب نباشد به والله که آرزو کنند تا در قیامت مومنی برایشان نظری افکند و حجاب مانع باشد.

این از حسرت حجاب آنان و خوبان، اما حسرت بیشتر، آن حجابی است که از ذات مقدس باری تعالی دارند. «حقا که اینان از پروردگارشان روزی چنین در پرده اند» (مطففین – آیه 15)

و بدان که از بدتر بلایی است و آن بلا آنکه چشم و گوش و دست همه از کار افتند و دیگر امیدی به تو نباشد. تا از این پرده رمزی نیز بازیابی.

بدان که حواس بر دوگونه است یکی ظاهری و دیگری باطنی. چه بسا ظاهری که از کار افتد ولی باطن دو چندان کار کارآیی دارد و باطن را آن اهمیت که هست ظاهر را نیست.

حال که این احساس درونی و نوری را شناختی گوش دار تا با تو از مصیتبی بزرگ دم زنم و آن مصیبت از دست دادن این حسهاست  که آدمی پندارد با احساس ظاهر سالم است ولی متاسفانه با از دست رفتن احساس درون ناقص و بیمار ، و وای بر این بیمار که او را بهبودی نیست. «ایشان دل دارند، ولی در نمی یابند چشم دارند ولی نمی بینند گوش دارند ولی نمی شنوند ایشان چون چهارپایانند بلکه گمراه تر، ایشان بی خبرانند» (اعراف – آیه 179)

دانی چه بر سر آدمی آید که اینچنین شود؟ خداوند دل و چشم و گوش او را مهر کند و ببندد و در چنین صورت امیدی به رجوع و بازگشتش نیست.

هم این بدبخت و تیره روز است که چون وسیله تماس با عالم غیب را از دست داده خدا را نبیند و هوا را بیند. خود و هوایش برای او ظاهر و عالم معنی غایب است و با سطوری از معلوماتی که با همین حس ظاهر کسب کرده دلخوش است و راز آن همه سعادت و لذت غایب.

این کوری و کری و دل مردگی و غفلت همه مربوط به احساس باطن است وگرنه ظاهر را نوعا سالم بین. و وای صد افسوس بر این کسانی که با هوا مشغول بوده و پندار دلباخته و از حقیقت صد فرسنگ به دورند. الهی از ختم دلها و چشمها و گوشها برای خود و خوانندگان این پست به تو پناه میبرم مبادا که این بلا بر جان ما اندازی.

حال که به اینجا رسیدیم دیگری گوش بدار. اگر در لجه گناه غرقی و بیرون آمدن نتوانی گفتم چنگ به دامان بزرگان زن، در داستان نصوح دیدی که دعای بزرگی چونش از گناه رهایی بخشید. و اگر چنین دست نداد بکوش با عملی نیکو در خود نوری ایجاد کنی. چون همانگونه که از ظلمت، ظلمت زاید، از نور نور آید. باشد که با چند عمل شایسته شایان رحمت گردی که خانه خانه کریم است.

منبع : کتاب تخلی نوشته استاد کریم محمود حقیقی

 و من الله التوفیق


پی نوشت :

۱- دوستان اگر تمایلی به ادامه این سلسله مباحث دارند به صراحت اعلام کنند که آیا این پست ادامه پیدا کند یا خیر؟

۲- پیدا کردن دوست خوب کار سختی است اما نگه داشتنش سخت تر. با گذشت مدت زمان زیادی از پایان تعطیلات هنوز بعضی از دوستان خوب رخ ننموده اند. کسی از این دوستان نازنین اطلاعی در دست نداره. عزیزان وبلاگ خلوت دل، تپه های گل بابونه

یاحق



نوشته شده توسط Admin در تاريخ یکشنبه 1388/01/30 |    

طریقت سلوک الی الله - قسمت دوم

این آفرینش رو به بازی نگیر

مسلم عمرت کفایت این نگرش را نخواهد داد ولی هر قلب سلیم با کمی تعمق نه در همه آیات از درون اتم تا عمق کهکشانها بلکه در نگرش به اعمال یک گیاه یا یک مور و یا یک سلول بدن خویش اگر به داوری بنشیند قضاوت کند که این آفرینش متقن به بازی و بازیچه نیست.

«آسمان و زمین و آنچه مابین آنهاست به بازی نیافریدیم و اگر میخواستیم لهوی را فراگیریم می گرفتیم. آن را نزد خود اگر چنین میکردیم» (سوره انبیاء- 16و17)

یک کارخانه کوچک، یک اتومبیل سواری کوچک امکان ندارد حتی یک پیچش بدون حکمت باشد، چگونه میتوان پنداشت آفرینش با این همه عظمت، شکوه، جلال ها و جمال ها همه عبث و بیهوده است.

«آیا پس پنداشتید که شما را به عبث آفریدیم و آنکه شما را به سوی ما بازگشتن نیست» (سوره دخان-آیه 38)

به راستی اگر هدف یابی را  از حیات مردم برداریم زندگی چقدر مسخره است و مردمی که جهت و هدف ندارند چه بدبخت.

اصولا برای چه زندگی میکنند چون این بی هدفان را هدفی جز مرگ نیست و چه بسا اینان اند که چون هدف را نیستی میدانند خود به استقبالش میروند و دست به خودکشی میزنند.

«نیافریدیم آسمانها و زمین و آنچه میان انهاست به بازی، نیافریدیم اینها را مگر از روی حق ولیکن اکثر مردم نمی دانند» (سوره دخان –آیه 39)

بر این آزمایشگاه خاکی چگونه آمدیم؟

ترکیبی از هبوط و عروج تو را ساخت. عروج برای آنکه خاک با تو رسد و تو را مرکب باشد و هبوط برای آنکه تو بر خاک سوار شوی و آهنگ سفر کنی. سفری به سوی آن جا که تو را هبوط بود بنابراین حکمت این هبوط، عروج است.

روشن تر بگویم!

خاک را حرکتی در عروج پدیدار شد و آن نبات زایید. نبات را حرکتی در عروج پدید آمد و از آن حیوان زایید و حیوان را حرکتی دیگر برای عروج در رحم آمد و پذیرای روح انسانی گردید. آنجا که تو گویی تلاقی روح انسانی با جسم حیوانی است و قرآن در این آیت آنرا (خلقا آخر) گفت. این خلق آخر را سرحد کمال خاک قبل از انسان شدن دان. (اشاره به سوره مومنون آیه 14-12)

تا خلق آخر کار این هبوط و عروج را تمام دان و مخلوق را آماد حرکت الی اله. از این رو که کار تمام شد خدای بر خود آفرین خواند که «فتبارک اله احسن الخالقین» و هبوط که مراد از آن صفت روح بود در آیت دیگرش چنین خواند.

«پس راست کرد آنرا و دمید در آن از روحش و قرار داد برای شما گوش و چشمها و دلها، اندکی سپاسپگذارند.» (سوره سجده-آیه 9)

نکته دیگر در این هبوط که جمعی نادانسته اند اینکه : این حرکت، یک حرکت مکانیکی نیست.، بل حرکتی در قلب ماهیت است و تغییرحالت، از این جهت فاعلش را مقلب القلوب گویند. هبوط از این آسمان ماده نبود و عروج نیز بر این آسمان مادی نی، و معراج پیامبر نیز چنین عروج و هبوط از ساحت قرب خداست نه مریخ و زهره و مشتریکه معیت خدا در تمام آسمان ها و زمین یک گونه دارد.

«اوست که در آسمانها خدا و در زمین خداست و اوست درست کردار و دانا» (زخرف-آیه 84)

باری از موضوع دور نمانیم ، مراد هدف یابی در آفرینش است، آمدیم و آمدیم تا به اینجا رسیدیم و همی دان که اینجا ایستاده ای از جهتی مهمترین عوامل است. اگر خواهی که قدر آن بدانی با حساب دیگر تو را شش عالم طی باید کرد:

1-    عالم اسپرمی در بیضه پدر

2-    عالم جنینی در رحم مادر

3-    عالم دنیا

4-    برزخ

5-    قیامت

6-    بهشت یا جهنم

در پنج عالم تورا هیچ اختیاری نیست که اختیار فقط در این عالم است و بس. این عالمی است که ابدیت تو را میسازد و به مویی بسته است زینهار قدر آن بدان.

بر گوی که از نزد او آمدم و برای عروج و کمال آمده ام و به سوی او بازگشت من است. و این کمال و ره طی نشود جز در سایه عبادتی همراه با معرفت و از این رو انگیزه خلقت را عبادت فرمود:

« نیافریدیم جن و انس را مگر برای اینکه مرا بپرستند» (ذاریات- آیه 56)

ودر جای دیگر هدف زندگی را آزمایش قرار داد و فرمود:

« آنکه مرگ و زندگی را پدید آورد شما را بیازماید که کدام خوبترید در کردار، و اوست گرامی آموزگاری» (ملک-آیه 12)

و اما نپنداری که هم اکنون می باید روز و شب به ذکر و نماز پردازی و از زندگی دست باز کشی که هر کس این کند معنی عبادت را ندانسته است. عبادت را در اسلام بعدی وسیع است که تمام اعمال دنیا را شامل شود. و چون نیت را راست داری و کمر سلوک و هجرت بربندی حرکت و خواب و آرامت همه عبادت است.  این بدان است که نیت خدایی شد و چون نیت خدا شد همه عمر در رفتنی ، رفتنی به سوی الله.  و پیامبر فرمود که قصد گرونده از عملش بهتر است که عمل مومن محدود و نیتش را مرزی نیست.

.

حال که قصد رفتن به سوی معبود را داری بدان که به ضیافت بزرگان رفتن را لوازمی شاید. دانم اگر به محضر بزرگی شما را خوانند روزی چند در فکر ملاقاتی و لباس و ساز راه و عطر تهیه کنی و خود را شستشو دهی.

حال میخواهی به سرا پرده ای چنین با این آلودگی درآیی؟ نی نی که راهت ندهند که از ملکوت گذشتن و به دوست پیوستن را صفایی باید در خور منزل.

حال اگرعزم توبه داری بنشین تا سخنی چند تو را سفارش کنم. بدان که از این لحظه نفس با تو در جنگ درآید. اگر عمری را پشت سر نهاده ای و گناهی بس سنگین داری به تو گوید : ای بیچاره تو با این بار! کی توانی عزم سفر بربندی؟ این منزل، منزل رهروان سبکبال است ، سالها نماز نخواندی، عمری حرام خوردی، ماهها روزه به گردن داری، صدها دروغ و غیبت و ...

با او بازگوی که چه گویی اگر خداوند مهربانی دارم که مرا فرموده :

« بگو ای بندگانی که بر خویشتن اسراف کردید. از رحمت خدا ناامید نشوید، به درستی که خدا همگی گناهان را بیامرزد، زیرا اوست مهربان و آمرزگار» (زمر-آیه 53).

با او بگو ای نفس! گناه تو بزرگتر است یا غفران پروردگار.

ادامه دارد...


پی نوشت:

1-   مجدداً  از همین پست و همین مکان تولد بهار رو تبریک میگم و آرزوی سربلندی و شادکامی برای خودش و خانواده اش رو از خداوند منان خواستارم. شاد باشی بهار خانم.

2-    حتما و حتما شعر بسیار زیبای شیطان رو از وبلاگ دستنوشته های یک مهندس بخونید.

یاحق



نوشته شده توسط Admin در تاريخ چهارشنبه 1388/01/26 |    

روزهای بهاری شهر من

روز ۱۳ فروردین ماه سال ۸۸

روز  ۲۴  فروردین ماه ۱۳۸۸



نوشته شده توسط Admin در تاريخ سه شنبه 1388/01/25 |    

طریقت سلوک الی الله

بنام خداوندی که نعمتش قوت تن هاست و رحمتش قوت جانها

در عشقش جانها سوخته گردد بی خاکستر، و تلخی ها شیرین شود بی زحمت

در عذابش تاب نیست و در حسابش آب (آبرو)

نه رفتن راهش آسان است و نه دریای معرفتش را پایان

از غیر او به درباید رفت و در راه او به سر

در تجلی گاه جمالش موسی ها بیهوش اند و علی ها خاموش

اینجا دام است و آنجا دانه، جان نثار دامش و دل فدای دانه اش

تا دلها به فتراک وحی بر بسته اند سینه ها در طلبش چاک و پروانه های راهش بی باک و درود بر کمندباز عشقش که جانها بر فتراک عشق بر بست و به بقای بی مثالش پیوست.

اگر دانی که معشوق را باتو چه عشقی است. از مستی جان بازی و بر فرشتگان نازی

حیف نباشد او را این همه وفا و تورا این همه جفا!!!

خرم آن کس که چون با او درآمد باغ بر سر نهاد و تاج مازاغ (سوره نجم آیه 17)

آنکه در راه وفایش فتاد بی خبر ماند اگر ناوک جفا از پایش فتاد. (اشاره به بیرون کشیدن تیر از پای حضرت امیر در حال نماز)

خواهی که یادت کند یادش باش/ خواهی که پذیرایت گردد بخوانش

خواهی که او تو را باشد تو او را باش/ خواهی که دوستار لقایت باشد عاشق لقایش باش

.

آری طریقت سلوک الی اله را مراحلی است که تخلی و نزکی و تحلی و تجلی نام نهند که ما این گفتار را  از آغاز تخلی شروع نمودیم باشد که چراغ راه گردد.

.

اما گروهی را اعتقاد به آخرت نیست. و هنوز در اسرار آفرینش حیرانند و خلقت خویش را عبث میدانند که روی این سخن با ایشان نیست.

گروهی راه حق را یافته و با حقیقت خویش آشنایی دارند و رهرو هستند و راه توشه میگیرند که زندگی برایشان مبارک باشد و این زیره را با کرمان ایشان کاری نیست.

روی سخن با آن جماعتی است که از ره ، آگهی دارند و بر سر راه ایستاده اند و عمری است تا تصمیم حرکت دارند، گاه چند قدمی پیش میروند واپس میگرایند، و عمر در این برنامه گذارند.

ای عزیز

در کودکی مرا آموزگاری بود که در جمع و تفریق که مسئله میداد همیشه میگفت : حوضی است که در هرساعت فلان مقدار لیتر آب بر آن ریزد و زیرآبی دارد که فلان مقدار از آن خارج میشود، چون دقت میکردم و بیشتر شبها که به مسئله می پرداختم می یافتم که در حوض هیچ وقت آبی نیست. آن روز در شگفت ماندم که این کار عبث از چه میکنند؟!!!!

امروز بر خویشتن که نظر می افکنم داستان حوض را بخاطر می آورم که عمری است به این کار مشغول، که شیری را می اندوزیم و شیری از دست میدهیم ، خود دانی که در پایان راه چه داریم ؟؟

ای عزیز!

اگر کودکی پنج ساله و دروغگو با تو گوید : در بسترت چیزی همانند عقرب دیدم، با این خبر چه میکنی؟

واقعا بیندیش ! جز کاوش و جستجو به کاری نخواهی پرداخت جز این است !!!!!

چرا با خود نمی گویی او کودک است! او دروغگوست!

او نمی گوید عقرب میگوید همانند عقرب، احتمالی اندر احتمال اندر احتمال. خب خطر تا به چند است؟

ای عزیز!

باز هم بیندیش تو را چه شده که از اول آفرینش آدمی، افرادی از زندگی پس از مرگ گفته اند و آنچه تاریخ خبر داده هم مردمی درستکار بودند و به خاطر مال و منال دنیا نزیستند و گفته اند اگر توشه آن سرای برنگیری در رنجی ابدی باقی مانی، و حرفشان را باشک و احتمال نه، که با یقین هر چه تمام تر گفته اند، تو را چه میشود که برای سخن ایشان ارج سخن آن کودک نگذاری؟!!!!!!!!!

این داستان بیم بود اما امید :

اگر شما را گویند که صاحب خانه ای، خانه اش را به قرعه نهاده و یک میلیون قرعه دارد هر قرعه به ده تومان، این قرعه باز خری، شاید در میان یک میلیون نفر یکی شما باشید، این قرعه به ساعتی فروش رود و همه ده تومان به احتمال یک در میلیون برای خانه ای همی دهند. باز هم بیندیش که پیامبران از آن همه نعیم خبر است که کسی ارج آن نداند، نعیمی عظیم و ملکی کبیر.

پس هیچ کس نمی داند آنچه خدا پنهان داشته برای ایشان که باعث روشنی چشمان است، پاداشی است به آنچه کرده اند.

ای دریغ! آدمی را چه میشود که برای ترس از دنیا و امید آن تا به این همه احتمال اثر دهد و برای سرای جاویدش این همه بی فکر مانده است.

پس باید اندیشید:

گویی در چه بیندیشم؟! در آنها بیندیش که خدایت فرمان داده :

«از پروردگارتان دلایلی بینش بخش به شما آمد، پس آنکه نگریست برای خودش بوده و آن کس که کور ماند بر خود ستم کرد» (سوره انعام- آیه 104)

ای عزیز !

چون به ساعت بنگری تا وقت شناسی گونه ای نگاه است و چون به ساعت فروشی روی تا ساعت خری گونه ای، باش تا مثالی دیگر آورم

جمعی برای تفرج به باغ درآیند تا روز خوش سرآرند.

یکی چون درآید گوید: دانید که زمین این باغ چند ارزد و اینجا چند متر است؟

یکی گوید دانید که هر درخت این باغ در سال چه مقدار ثمر دارد و صاحب باغ در سال چقدر استفاده برد؟

دیگری گوید دانید که امروز چوبهای این باغ را به چند خرند و این چوبها چه ثروتی است؟

این بیچاره ها نه سر باغ دارند که بر دل داغ دارند، این دیدار نه دیدار است که رحمت افزاید بل حسرت افزاید. دیدار آن دارد که در سایه رحمت هر درخت رحیم بیند و بر بخشش روزی هر نهال کریم نگرد. در حرکت جویبار محیی شناسد و بر وزش نسیم یا مرسل الریاح به زبان آورد و بر جمال گل به یاد جمیل افتد. بر خنده غنچه یامن هو اضحک سرآید و بر گریه ژاله یا من هو ابکی گوید.

این گونه دیدار رحمت بر دل آرد و حسرت از دل برد. آنگاه که که این بساط برگیرند و این همه جمال برچینند باغ سرآید و داغ بماند بر دل سالک راه و اگر جمال فرو گیرند حال بماند.

ای عزیز!

ندانمت از این سخن مشعلی در دل برافروخت یا نه؟ اگر این مطالب در دلت گرمی افزاید برخود امید توان داشت و اگر تو را سراین راه نیست ما را با تو کار نیست که راه این است و ره رو چنین.

اگر در آفاق محبوب جویی این نوید تو را بس باشد که :

«هر آن کس امید وصال پروردگار بربندد باید کار شایسته کند و در پرستش پروردگارش احدی را شریک نسازد» (سوره کهف-آیه 110)

ادامه دارد ....


تخلی : در آداب و منازل توبه

تزکی : در تزکیه نفس از صفات ذمیمه

تحلی : در آراستن دل به صفات حمیده

تجلی : در جلوه گر شدن انوار الهی

یاحق



نوشته شده توسط Admin در تاريخ شنبه 1388/01/22 |    

حادثه ای که بخیر گذشت

  نمیدونم شما چقدر به بخت و اقبال و شانس معتقدید.

و چقدر به قسمت اعتقاد دارید.

ولی هر چه که بود به خیر گذشت و باعث شد باز هم بسان سابق در محضر شما باشم.

نمیدونم اسم خوش شانسی باید بر این واقعه نهاد و یا تقدیر و سرنوشت. ولی هر چه که بود باز هم برای هزارمین بار لطف و رحمت پروردگار بر من ثابت شد.

برای کسانی که معتقد به مسائل مذهبی هستند بسیار تاکید بر دادن صدقه در ابتدای سفر و همچین خواندن بعضی دعاها و یا سوره ها شده و ما هم به این موارد اهتمام ورزیدیم.

نمیدونم تاثیر صدقه دادن و خواندن دعاهای وارده و سورهای سفارش شده بود یا اینکه عمری بر دنیا داشتم و هنوز زمان عروج فرا نرسیده بود. ولی تجربه جالبی بود چرا که تا بحال اینقدر سایه مرگ رو بر زندگیم نزدیک ندیده بودم.

به هر حال هر چه که بود خدای بزرگم. پروردگار قادر و توانایم سایه مرگ را از زندگانیم دور ساخت

پروردگار بی همتا ممنون از لطف بیکران  و رحمت بدون ساحلت.

در بازگشت از سفر مسئله و حادثه ای پیش امد که اگر 1 کیلومتر زودتر و یا 1 کیلومتر دیرتر به وقوع می پیوست من و آیناز و اعظم دچار حادثه ای میشدیم که شاید مرگ آخرین سوغات ما از این سفر محسوب میشد و باز هم به عینه دست رحمت و نوازش پروردگار را بر شانه ها و تمامی ابعاد وجودی خویش احساس کردیم و این مسئله باعث شد تا بدانم که خداوند عالم همیشه و همه حال مواظب و مراقب بندگانش هست.

زبانم از تشکر و حمد و ثنای پروردگار بی همتایم الکن و قاصر است و جز تشکر از ذات اقدس باری تعالی مرا یارای سخن گفتن نیست.

و اگر این واقعه را مکتوب کردم نه بخاطر نگران کردن دوستان نازنینم بلکه تنها به این دلیل بود که هرگاه گذارم به این وبگاه افتاد یاد لطف پروردگارم باشم و این حادثه تا ابد بر مکانی ضبط و ثبت گردد تا درس عبرتی برایم باشد.


پی نوشت :

۱-یکی از رهاوردهای این سفر دیدار یکی از دوستان خوب وبلاگی بود. که متن این دیدار رو اینجا بخونید.



نوشته شده توسط Admin در تاريخ سه شنبه 1388/01/11 |    

سال نو مبارک

سلام

عرض تبریک و شادباش سال نو محضر تمامی دوستان عزیزتر از جانم

هدف تبریک سال نو بود و بس.

عیدتان مبارک.

تا بعد یاحق


پی نوشت :

در استان سرسبز و مهمان نواز خوزستان (فعلا اندیشمک)به سر میبریم و شرمنده محبت و مهمان نوازی مردمانش. و بسیار دلتنگ از دوری و بیخبری دوستان. امید که بعد از اتمام سفر و در صورت به سلامت رسیدن خاکبوس محضر دوستان باشیم



نوشته شده توسط Admin در تاريخ دوشنبه 1388/01/03 |