تبليغاتX
قلمی در دست

تعریف دوستان در سه کلمه

پیرو پست قبلی و طبق قولی که داده بودم در این پست باید دوستان عزیزم رو به صفاتی که شناختم معرفی کنم. بعد از کمی تفکر ترجیح دادم کمی جهت نوشته رو تغییر بدم و اولین سه کلمه ای که از شنیدن اسم دوستان به ذهنم خطور میکنه رو بی پرده بیان کنم و هر آنچه که در ذهنم وجود داره رو به صورت نمایان بر روی صفحه سفید وبلاگ بریزم. چرا که اگر قصد بیان صفات دوستان با اسامی خداوند رو داشته باشم برخی ویژگیهایی که دوست دارم بیان شود از قلم خواهد افتاد.

آیناز: مهربانی ، شیطنت

اعظم جوووووونی : انرژی مثبت، خنده های طولانی ، پست های مبهم

حمید رضای نازنین : مهربان و مهربان ، وقف کار و خانواده و دوستان، عشق من

هستی : مادری مهربان و همیشه درگیر،معنای آرامش ، سامی

بانوی بیقرار: خشونت در عین لطافت ، دقیق و شیک پوش، اظهار بیقراری در همه جای نت

امید : دوست داشتنی و حساس، بلوند، باقالی پلو با ماهیچه، ورزشکار دودی

سیری عزیز : شوخ طبع و باحال، انرژی مثبت، تصادف و حادثه

مانی : قربانی و قربانگاه، الموت معروف ، اذیت و آزار( مرد هزارچهره به قول مودی)

مودی : جنگ و دعواهای اداری ، لینک دوستان، کله پاچه و سیراب شیردان

سمیه : کم پیدا و فعال، نایب فاطی، نقشه تهران

بهار : شیطنت و شیطنت ، خبرگزاری بلاگفا، بهزاد خان

فاطی: بامرام، کم پیدا، هم دست سابق بهار، به اون پستی که مجبور شده بود شلوارش رو توی دانشگاه در بیاره خیلی خندیدم

عسل بانو : مهربانی محض، رضاجان ، امام رضا، عکسهای زیبا واسه هر پست

مدام : شب زنده دار، پاسبان بلاگفا و دربار در شبهای بلند پائیز و زمستان، دود و دود و دود

هاله جان : اییییییییییششششش،  اووووووووووووووووووووووول ، کباب کثیف، موری قشنگه

عموعلی : سیگار و فیلم، باحال ،دریا، کودکی پرماجرا

زابیل : منطقی و نکته بین، توی کامنت هاش همیشه یه چیزی واسه گفتن داره، بعضی پستهاش خیلی خاصه

لبریز: آتیش پاره ، آتیش پاره ، خشونت بی اندازه بر علیه مردان

مداد خاکستری: پستهای عاشقانه توام با روزمرگی، از پستهای عاشقانه وبلاگش چیزی سر در نمیارم

سایه : دوست قدیمی و یار وبلاگ، جناب شاعر، سیاست در زندگی

نوشا : ترجمه های مهربون، دختری با عنوان جالب واسه پستهاش، سوسک و مارمولک و سفارت

مهسا دم بخت : داداش ادمین گفتن هاش ، بابای مهربونش و پستهای بلندش هیچ وقت یادم نمیره

محسن (مرثیه ای برای یک رویا) : ادمين .. برادرم ..سلام، همیشه در خدمت خانواده، جالبترین دوستی که دارم(به واسطه 4-3 دقیقه دیدار پیمان دوستی بستیم)

هدیه :  هنرمند بلاگفا، هر وقت به اسمش برمیخورم یاد  می افتم، با خوندن اسمش به یاد این جمله هاله می افتم که میگفت هدیه از خونه تکون نمیخوره و چسبیده به خونه ، فکر میکنم تنها کسی باشد که حمیدرضا رو داداش صدا میکنه

اگه اسم کسی جا افتاده عذرخواهی میکنم. تذکر بدید تا اسم دوستان رو اضافه کنم و نظرم رو صریحا بیان کنم.

به پیشنهاد دوستان خوبی مثل مصطفی حالا نوبت شماست که بنده رو در سه کلمه تعریف نمائید. بشتابید که منتظرم.


پی نوشت :

۱-ثبت نام گرین کارت آمریکا شروع شده. واسه ثبت نام به سایت وزارت امور خارجه امریکا و برای کسب اطلاعات بیشتر به اینجا و اینجا و اینجا مراجعه کنید.

۲-لینک دونی گودری وبلاگ هم راه افتاد. بعد از بلاگ رولینگ اینار نوبت گوگل هست که این وبلاگ رو یاری کنه.

التماس دعا و یاحق



نوشته شده توسط Admin در تاريخ شنبه 1388/07/18 |    

همه آدمها باهم برابرند

همه آدمها باهم برابرند اما پولدارها محترم ترند

همه آدمها باهم برابرند اما دخترها پرطرفدار ترند

همه آدمها باهم برابرند اما بچه های واجب ترند

همه آدمها باهم برابرند اما خانمها مقدم ترند

همه آدمها باهم برابرند اما سیاه ها بدبخترند و سفیدها برترند.

البته تبعیضی در کار نیست

در کل همه آدمها باهم برابرند اما بعضی ها برابرترند



نوشته شده توسط Admin در تاريخ سه شنبه 1387/09/05 |    

صادق محصولی


آن قارون دولت احمدی، آن رانت اللهی ابدی، آن صادق بی مصداق، آن ولایتی را باجناق، آن ‏پیرو اوناسیس یونانیه و رومیه، آن محصولی از ارومیه، آن شمارنده انواع صندوق، آن در ‏انتخابات برو جلو بزن بوق، آن یار سابق رئیس جمهور بعدی، آن نشمارنده رقبا به عددی، آن ‏دست زننده به معامله عظیم، آن برنده مزایده بند جیم، آن مالک دینار و دلار، آن رفیق پیرار و ‏پار، آن مشاور بی شروشور، آن میلیاردر کرورکرور، آن معاند افعال فوفولی و سوسولی، آن ‏صاحب یک دستگاه ویلای گوگولی، شیخنا و مولانا شیخ صادق محصولی، محصول دولت نهم ‏بود، و گوینده اهن اهن و اهم اهم بود و ختم شونده همه راهها به رم بود.‏

نقل است چون از مادر بزاد، هرکس در اطراف وی بود، از مادر و دایگان و ماما و خاله و ‏عمه جیغ بزدند و فریاد همی کردند و آب از چشم بریختند، اما طفل ساکت همی مانده نگاه ‏کرد، تا پیرزالی از دایگان طفل را با دست بزد تا گریه کند، اما طفل هیچ گریه نکرده در چشم ‏دایگان نگریست و چیزی بگفت. دایگان گوش به دهان طفل چسبانده که چه گوید، پس شنیدند ‏که گوید" اهحمم" و تا به ده روز جز همین کلام طفل هیچ نگفت و این از اسرار بود. تا طبیبی ‏بیاوردند و قاروره بیاوردند و طفل بگفت " اهحمم" و طبیب از هیبت گفت آن طفل در حیرت ‏بشد و به ده روز نمازخوانده و اتراق کرد تا سر آن کلام داند. چون ده روز گذشت، طبیب ‏بگفت: طفل را شیر دهید و نان و خورش بیاورید و هیچ هراس مدارید که این طفل از بزرگان ‏شود و چون رانتی بدو رسد با صدراعظم جان در جان شود. پس پرسیدند این که طفل گفت " ‏اهحمم" چه باشد؟ طبیب بگفت، طفل همی گوید " انرژی هسته ای حق مسلم ماست." و آن چه ‏این طفل گوید هر کس به پنجاه سال دیگر گوید هر چه خواهد یابد و این طفل از امروز آن داند ‏که به پنجاه سال دیگر گوید.‏

سبب توبه او آن بود که او سخت با مال و منال بود و با روسای عساگر در یک جوال بود، تا ‏شبی خواب بدید که پیری سبز پوش بروی ظاهر شده بگفت، باید 300 میلیارد از مال خود ‏بدهی و از جیفه دنیا رها شوی و به دور از هوس و هوی شوی، پس شیخنا از هیبت آن خواب ‏بیدار شده، هر چه در صندوق داشت شمرده دید 160 میلیارد بیشتر ندارد. پس دوباره خوابیده ‏و دوباره پیر را بخواب دیده و پرسید: چون 300 میلیارد ندارم چه کنم؟ پیر بگفت 300 چوق ‏یک ریال کمتر هم نمی شود، برو بینیم بابا، و غیب همی شد. و از همین بود که شیخ از خواب ‏برخاسته و تا زنده بود پول جمع کرد تا تمام آن بدهد و از جیفه دنیا رها شود.‏

از شیخ صادق کرامات بسیار نقل است. شیخ شهرام جزایری از شیوخ عرب از کرامات او ‏بگفت، " از ما گرفتندی و او را دادندی، این کرامت آن که دارد، چه ندارد؟" و شیخ جان الدین ‏راکفلر قارون اعظم در کرامت او بگفت: " آن چه ما به شصت سال نمودیم او به ده سال نمود ‏و استاذنا در نمودن نیک می نمود." و شیخ ارسطو اوناسیس از شیوخ آتن در کرامت وی ‏گفت: " ما چون دریا بودیم و شیخ چون دریا، از ما می رفت و به او می آمد و این کرامت را ‏جز در مملکت پارس به هیچ کجا نبود." و شیخ احمد الدین توکلی از اوتاد عظیم در نعت وی ‏بگفت: " از کرامات شیخنا آن بود که رانت می خورد و مزایده می برد و در این فعل استاد ‏بود."‏


از شیخ محصولی جملات عالی نقل است. گفت: " یخرجونی بالوزاره النفط فس و یدخلونی ‏بالوزاره الداخلیه بالدخول"( ترجمه: نشد وزیر نفت بشویم، قرار شد وزیر آموزش و پرورش ‏بشویم، بعد وزیر کشور شدیم، بعدا هم وزیر صنایع و راه و ترابری می شیم، از بس که ‏تخصص داریم.) و گفت: " فی 44 مزایده المشارکه و فی الثلاثه وینر، دت ایز ایت"( ترجمه: ‏در 44 مزایده شرکت کردم و در سه تا برنده، آیا نمی بینند کوردلان که برما چنین گذشت؟) و ‏بگفت: " انا صادق والمحمود الصدیق و المکان العمهاتی"( ترجمه: همانا من راست گویم و ‏همانا محمود جز راست نگوید، پس آنجای عمه آدم دروغگو شیئی باشد...) و از این جملات ‏بسیار نقل همی شد.‏

نقل است چون خواست بمیرد مولانا محمود، بر عزرائیل نازل شده و دستور داد جانش را ‏بگیرند و از آن روز عزرائیل روی پنهان کرده است فی یومنا هذا.‏


نوشته شده توسط Admin در تاريخ یکشنبه 1387/09/03 |    

قربانگاه مانی

بالاخره ما هم در قربانگاه مانی سلاخی شدیم تشریف ببرید ، بخونید و بخندید و و حظ وافر ببرید ولی اسراف نکنید.
گفته بودم مرگ خبر نمیکنه و شاید همین فردا اعلامیه من رو ببینید. باور نمیکردید. نه. میدونم

به مناسبت قربانی شدن دوستی خوب و وبلاگ نویسی متبحر مرحوم شادروان

<Admin>
ادمین

مجلس فاتحه و عزاداری و یادبودی روز پنجشنبه مورخ 87/8/30 دروبلاگ گزیده خاموشی از دنیای خاکی برگزار میگردد.امیداست با شرکت در وبلاگ مذکور و قرائت فاتحه روح آن عزیز را شاد و تسلی خاطر بازماندگانش را فراهم نمائید.
خواهرها : مودی و هاله ، اعظم (در دنیای واقعی)برادر خانم : مانی ملعون ،
سیرترشی متاهل، بانوی مهربانی هستی ، نوگل بانو، اعظم جونی، عموعلی، نوشا، آست و باتو تا عشق
 و کلیه دوستان و فامیل های وابسته.



نوشته شده توسط Admin در تاريخ پنجشنبه 1387/08/30 |    

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود
نمی دونم کدوم یکی بود کدوم یکی نبود
ولی مسلمه وقتی این یکی بود
اون یکی نبود
یا وقتی اون یکی بود
این یکی نبود
بعد از پنجاه سال نفهمیدم کی بود کی نبود
یا کی نبود کی بود
ولی مسلمه هرکی هرکی نبود
چون یکی بود یکی نبود
شما میدونید کی به کی بود؟

1-فکر کنم شعر بالا از خلیل جوادی باشه.
2- این روزهای قشنگ پائیز تمام حواس من به سمت بارون و قشنگیهاش معطوف شده و کمتر ذهنم واسه نوشتن اماده ست. اصلا وقتی هوای گرفته و بارون میاد ذهنم خالی میشه از همه چیز. دیگه قشنگترین لحظات واسم شرشر بارونه و دیدن این قدرت نمایی خدا از پشت پنجره س.
3-این روزا شاید با سرد شدن هوا و بارونی شدن محیط و احتمال وقوع سیل یه مدتی به لانگرهاوس برم.
نمیدونم شنیدم واسه پرشدن ذهن از مطالب شیرین و قشنگ مفیده . شما اطلاعی دارید؟
4- توی انتخاب وبلاگهای برتر نمیدونم به کی باید کجا رای بدم. میشه کمک کنید تا بدونم اسم وبلاگتون رو توی کدوم دسته بنویسم. از نظر من همه روزمرگی و شخصی مینویسن.
5- کم کم داره بر تعداد دوستان وبلاگیم افزوده میشه و این واسم خیلی قشنگه. دارم با دنیاهای جدید و ایده ها و دیده های جدید اشنا میشم و باب جدیدی پیش و روی من باز شده.
6- به دوستان خودم توصیه میکنم این متن رو حتما بخونید. چون خوندنش خالی از لطف نیست. هر چند که همه قبلا خوندنش. اینجا لینکش رو گذاشتم تا اگه کسی نخونده حتما بخونه تا از دستش نره



نوشته شده توسط Admin در تاريخ یکشنبه 1387/08/12 |    

نامه صنف محترم آفتابه سازان به ریاست محترم جمهور

شاید خیلی وقت بود از فضای شادی که مد نظرم بود دور شده بودم. کارم شده بود نق زدن و الکی حرف زدن. این مطلب رو که دیدم گفتم شاید وقتش باشه یه کم از اون محیط دور بشم.


با سلام خدمت آقاي احمدي نژاد

من صنعت كاري هستم كه سالهاست در خدمت اين مرز و بوم مشغول به كارم وبا ساخت انواع آفتابه به چرخش چرخ صنعت اين كشور كمك ميكنم. آقاي احمدي نژاد از شما به عنوان يك رييس جمهور(كه حتما تا به حال مشتري يكي از آفتابه هاي من بوده ايد) تقاضا ميكنم كه به صنعت آفتابه سازي اين كشور كمك كنيد چون آفتابه سازان هم اكنون نيازمند ياري سبز شما هستند.

 

من وقتي در جواني خواستم مشغول به كاري شوم پدرم نصيحتم كرد و گفت "پسرم نون تو آفتابه است! مسلمونا سه برابر حجم مغزشون ميرينن و به اين وسيله نياز دارن،‌ از همه مهمتر چيني ها چون از آفتابه اسراده نميكنن و نميسازنش، تو هم بدون هيچ ريسكي ميتوني به اين كار مشغول بشي" من هم پس از اين نصيحت پدرم مشغول به خدمت جامعه مسلمين شدم.

 

از همه مهمتر اينكه با توجه به شعار دولت مبني بر نوآوري و شكوفايي ملي، شركت ياران آفتابه ما هم براي ايجاد نوآوري، به دست نيروهاي بومي اقدام به ساخت آفتابه هايي به رنگ سبز فسفري كرده و نيز براي نيل به شكوفايي ملي از اين پس بر روي آفتابهاي خود شكوفه هايي حك كرديم كه در وسط آن نوشته شده بود "ملي" تا بدين وسيله ما هم به نوبه خود در نوآوري و شكوفايي ملي سهمي داشته باشيم.

 

اما چند وقتيست كه اين صنعت مظلوم تحت شعاع واردات بيرويه كلاهاي مشابه خود از كشور چين (اين چشم بربري هاي كمونيست لاييك از خدا بي خبر) قرار گرفته بطوريكه هم داراي قيمت پايين و هم داراي امكانات بيشتر ميباشند.براي مثال به تبليغات زير كه مربوط به شركت چيني است توجه فرماييد

 

--------------------------------------------

 

آفتابه ژينگفو، يار هميشگي و محرم اسرار شما در تنهايي

 

* قابليت اتصال به كامپيوتر با كابل usb

 

* نصب آسان بر روي ويندوز ايكس پي و ويستا (پلاگ اند پلي)

 

* پخش آهنگهاي دلخواه در هنگام خلا

 

* حافظه داخلي 128و256 مگابايتي

 

* داراي نمايشگر رنگي همراه با هشدارهاي صوتي و تصويري زير

 

* فكر نكن زور بزن (هوشمند)

 

* آفتابه خاليه

 

* آب داغه نسوزي! (سنسور دما)

 

* تو ميتوني، بيشتر زور بزن (مخصوص بيماران يبوستي)

 

* و.....

 

در طرحها و رنگهاي مختلف فقط 500 تومان .

 

-----------------------------------

 

در آخر من از طرف صنف آفتابه سازان از شما خواهش ميكنم كه با بستن ماليات مضاعف بر شركت هاي فلاشتانك سازي و جلوگيري از ورود اقلام مشابه آفتابه چيني ما را در اين امر مهم ياري فرماييد

 

در ضمن ياداور ميشود كه شركت ياران آفتابه هيچ گونه شعبه ديگري ندارد و با شعار "ريدن از شما ، بقيه اش با ما" آمادگي عقد قرار داد با كليه ارگانهاي دولتي ميباشد

 

منبع



نوشته شده توسط Admin در تاريخ یکشنبه 1387/07/28 |    

عکسی از یک توالت عموی و متصدی آن در جایی غیر از ایران



نوشته شده توسط Admin در تاريخ چهارشنبه 1387/07/03 |    

مینیمال نویسی

نمیدونم چند تا از شما وبلاگ در مکانی خلوت رو میخونید. از اون وبلاگهایی هست که وبلاگ نویسی رو به سبک مینیمال نویسی دنبال میکنه. میدونم اصلا نیاز به تبلیغ نداره. و شاید اصلا درست هم نباشه تبلیغ کردن.

ولی حس میکنم گاهی معرفی بعضی از وبلاگهای جالب، باعث به اشتراک گذاشتن نظرات و عقیده ها و دسترسی دوستان خوب به وبلاگهای زیبایی که گاهاً براشون بسیار هم زحمت کشیده میشه خواهد شد. این مطلب زیر یکی از پستهای اخیر این وبلاگ قشنگ بود که جدا از عنوان مطلب که شاید باعث ناراحتی بانوان محترمه بشه ولی طنز نهفته در مطلبش بسیار خوشایند و زیباست.

سعی خواهم کرد از این تیپ وبلاگهایی که مینیمال نویسی رو دنبال میکنند باز هم به شما معرفی کنم تا استفاده وافی و کافی رو ازشون ببریم.


این دختره بازیگر  سریال یخ و بمزه بزنگاه که کاراکتر فریده رو بازی میکنه  عجیب منو یاد جماعت دختر بلاگستان میندازه .

 

یکم توجه کنید می بینید  تمام وجنات یه وبلاگنویس دختر رو داره

 

ترشیده  و به دنبال شوهر,بد قیافه ,به دنبال منابع انرژی مثبت ,بد تیپ,به دنبال شاداب نگه داشتن کودک درون .و........از این حرفای روانشاسانه .

 

 

 

پ ن:مطمنم تحقیق کنیم وبلاگنویسه .



نوشته شده توسط Admin در تاريخ شنبه 1387/06/23 |    

حكايت ملاي وسواسي و فشنگ نجس !

روايت كنند در سالهاي نه چندان دور در ولايتي در همين نزديكي ها ، شكارچي رندي در همسايگي ملايي مي زيست .
ملا ، بسيار وسواسي بود و حالات خاصي داشت ،
از جمله اينكه بعد از قضاي حاجت و بيرون آمدن از موال ، با اينكه يك آفتابه آب را در حومه مقعدش خالي ميكرد اما براي اطمينان از پاكي ، در ميانهء حياط خانه خم ميشد و باسنش را رو به خورشيد نگاه ميداشت تا آفتاب بر آنجايش بتابد و اندك شكش از نجسي مقعدش بر طرف گردد .
شكارچي رند نيز از پشت بام اين منظره را به تماشا مي نشست و اين جريان مايهء تفريح و سرگرمي و خنده اش بود ،
تا اينكه روزي شيطنت شكارچي گل كرد و تفنگ بادي پنج و نيمش را برداشت و بر بام رفت و منتظر ايستاد تا ملا بر حسب عادت هر روزه اش به موال رود و بيرون آيد و باسنش را در اختيار خورشيد رو به هوا بگرداند .
ملاي بي خبر و بيچاره ، از موال كه بيرون آمد مثل هر روز در ميانهء حياط ايستاد و باسن بلورينش را رو به آسمان و خورشيد كرد .
شكارچي هم معطل نكرد و ساچمه اي در تفنگ نهاده و نشانه گرفت و به ميانهء باسن ملا شليك كرد ،
ملا چون سپندي كه بر آتش نهند از جا پريد و فرياد زنان در حاليكه مقعدش را با دو دست گرفته بود به بالا و پايين پريد و نعره زنان در جستجوي اينكه چه بود و چه شد چشمش به شكارچي خندان افتاد .
تلاقي نگاه همان و فهميدن داستان توسط ملا همان ،
در چشم بر هم زدني ملاي نالان با همان وضع نيمه لخت خود را به پشت بام رسانيد و در پي شكارچي گريزان دويدن گرفت ،
شكارچي كه فكرش را نمي كرد ملا اينگونه چست و چابك در پي اش بگذارد در گوشهء بام گير افتاد و ملا گريبانش گرفت و بر زمينش كوبيد ،
شكارچي لابه كنان زبان به غلط كردم و گه خوردم گشود .
ملا  كه هنوز يكي از دستانش بر محل تير مي جنبيد و دائم در يكپا دوپا كردن بود فرياد زد :
- نانجيب نامسلمان ، مقعدم را دريدي به درك ، فقط يك كلام بر من بازگو ببينم آيا تيرت پاك بود يا نه ؟


نوشته شده توسط Admin در تاريخ یکشنبه 1387/06/17 |    

برنامه ریزی برای یک روز تعطیل



نوشته شده توسط Admin در تاريخ دوشنبه 1387/05/28 |