تبليغاتX
گزیده خاموشی از دنیای خاکی














نوشته شده توسط ادمین در چهارشنبه 1387/05/02 ساعت 12:45 | لينک ثابت | مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin
نوشته شده توسط ادمین در یکشنبه 1387/04/30 ساعت 12:35 | لينک ثابت | مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin
در راستای گرانی و کمبود بنزین


نوشته شده توسط ادمین در سه شنبه 1387/04/25 ساعت 8:53 | لينک ثابت | مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin
راستش اصلا قصد بی ادبی یا توهینی به خانمهای محترمه نداشته و نداریم فقط این متن جالب رو وقتی دیدم دیگه نتونستم ازش بگذرم و حیفم اومد اون رو با شما به اشتراک نذارم تا بدونم نظرات موافق و مخالف به کدامین سمت و سوی میره

راستی آيا تا به حال به اين موضوع فکر کرده‌ايد که اگر خانم‌ها بجای حامله شدن و وضع حمل، مانند پرندگان تخم می‌گذاشتند، چه اتفاقاتی در دنيا رخ می‌داد، و زندگی روزمرۀ ما دستخوش چه تغييراتی می‌شد؟
بنظر من، بزرگترين و بهترين تغييری که در زندگی خانم‌ها رخ می داد، اين بود که ديگر هيچ زنی نگران اضافه وزن و کاهش مجدد آن در دوران حاملگی و بعد از آن نبود و خانم‌ها از بابت مراقبت‌ها و رژيم‌های غذايی دوران بارداری، راحت و بی‌خيال بودند، چون تخم می‌گذاشتند و با خيال راحت روی آن می‌نشستند. البته احتمالاً دوران روی تخم نشستن آن‌ها، برای خودش داستان‌ها و رسم و رسومات بسياری ايجاد می‌کرد و موضوع غيبت و پرحرفی خيلی از خانم‌های پير و جوان می‌شد. مثلاً مراسم «تخم اندازون»!!! که طی آن خانم‌ها دور هم جمع می‌شدند و با شيرينی و کادو به عيادت «مادر آينده» و «تخم‌هايش» می‌رفتند و پيرامون تخم و تخمگذاری و خاطرات تخمی خود، با هم به بحث و گفتگو می‌پرداختند. (البته فراموش نشود که بعد از اتمام مراسم، تا روزها و هفته‌ها بحث شيرين غيبت ادامه می‌يافت).
مثلاً:
- واه، واه، واه، دختره رو ديدی اقدس جون! همچين با افاده روی تخم‌هاش نشسته بود که انگار تخم طلا گذاشته!!!
- آره خواهر، والله ما اون وقت‌ها، شيش تا شيش تا تخم میذاشتيم و اينقدر هم ناز و ادا نداشتيم. امان از دخترهای اين دوره زمونه...!

ادامه مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ادمین در چهارشنبه 1387/04/19 ساعت 17:6 | لينک ثابت | مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

باز محمود با کنايه
اندکی قدّ و يه هاله
سرخوش از وضع زمانه
نفت شصت و نه دلاری( شاید منظورش صد و سی و نه دلاریه)
سال 60 مليارد دلاری (این مصرعش رو هم نفهمیدم)
با سفرهای فراوان
ساخته از خود فسانه


می برد پول از خزانه
می دهد دائم حواله
می‌خورد از مال مردم
می‌پَرد بر دوش مردم
می‌دهد دائم شعارِ
مهرورزی، عدل‌خواهی!
خلق ثروت، محو نکبت!
دين پناهی، سادگی، بی‌قيد و بندی!
چون به جدّ، می‌نگری، امّا تمامی :
تندخويی، جنگ خواهی!
پخش فقر و بی‌نوايی !
لودگی، مردم فريبی، بی‌خيالی!
هسته‌ای اين طبل خالی!


نامه هايی کودکانه، سرگشاده ، احمقانه
مملو از پند و عتاب و ادّعا، پر از کنايه
می‌نويسد او برای حاکمان اين زمانه!

 

آخر ای مجنون سر مست
هيچ آيا تا کنون امّا
مروری کرده‌ای بر وضع و حال اين کرانه؟
هيچ انديشيده ای آيا
که از روی محبت
گر يکی از آن اجانب
نامه‌ای بهرِ تو و اين دولتِ جل الخلايق
در بيان درد و رنج و حال و روزِ مردمِ بس مفلسِ اين سرزمينِ پُر بلا و مشکلِ خاورميانه
با همان سبک و سياقِ هاديانه
پرغرور و پر اِفاده ، پُر زِ ايراد و کنايه
انشا کند، پخشش کند
در خيلِ انبوه رسانه، ماهواره، روزنامه
پاسخی داری برايش؟
آسمان امروز ديگر نيست نيلی

يادم آمد از فلسطين
از بلندی‌های جولان
از دلار و پول نفت و نقشِ ايران
اندرون جيب و در کاشانة آن جيره خواران


از هولوکاست وحماس و نقشه بی صهيونيستِ گوشة خاورميانه
حرف‌های قلدرانه، احمقانه، خودسرانه
پُرهزينه، پرضرر، بی فايده، بَس ناشيانه
از رجايیِ زمانه ،
باورش گشته که هست او :
يک پديده! معجزه در اين هزاره!
يک دو سه مزدورِ پرگو
در کنارش ني، هر دم
می روند اين سو و آن سو
می کنند از او ستايش، همچو ناجی ِ زمانه
ليک امّا
اندرون مملکت آنچه نمايان
سايه شوم فساد و نکبت و فقر و فغانِ بي‌نوايان

با دو پای کودکانه می‌دويدم همچو آهو
گه به اين سو، گه به آن سو
دور می‌گشتم زخانه
در ميان مدح و روضه
اندرون بحث و شورا و کلاس و مدرسه واندر رسانه
می‌شنيدم دم به دم
از هر فکور و صاحب انديشه و جزئی اراده
داستان‌های مخوفی بهر اين ملک فِتاده

می شنيدم
از لب شيرين پيران خردمند
مستمر اين برترين و بهترين پند:
آه ای خوش‌باوران کم سوادِ پرافاده
اين چنين بی‌فکر و تدبير و درايه
مرز و بوم و مملکت کردن اداره
آخر ای مستان قدرت، اين روش تا کی ادامه؟
اندک اندک رفته رفته
تيرگی، افسردگی، بيچارگی، درماندگی
بر پهنه اين کشتی در گل نشسته،
گشته چيره
حيف امّا کز سر خيره‌سری، خودمحوری، کوته‌خيالی
در نگاه اين جماعت
جملگی انديشمندان زمانه
يا که مزدورِ اجانب، عامل و بوق بيگانه
يا که اهل پول و مايه، مافيای مسکن و بانک و قاچاق، تحت الحمايه
هر که باشند، از برای خيرخواهی
هرچه گويند و نويسند
غير مسموع و زياده!
ای دريغ از يک جواب صادقانه! عالمانه!
آری اينک
جهل او چون تيغِ برّان
می‌زند از بن
نهالِ جاودانِ اقتصاد و علم و تحصيل و اراده

می‌شنيدم اندر اين دوران پررنجی که دانی
رازهای تلخی از آينده اين خاکِ پاکِ باستانی

بشنو از من ، کودکِ من
از زبان مامِ ميهن :
مرز و بوم پاک ايران
پرگهر مهد دليران
خطة يکتاپرستان
سرزمين مهر و ايمان
يک رئيس جمهور نادان
کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران!
نوشته شده توسط ادمین در دوشنبه 1387/04/17 ساعت 10:28 | لينک ثابت | مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بنام آنکه محمود را این ریختی آفرید (1) و در آن نشانه های فراوان است (2) و ما به شما چشم ندادیم مگر برای دیدن نشانه های محمود (3) و دولت نهم (4) نه آن خاتمی سوسول (5) و در حالیکه که اسرائیل محو میشود (6) همانا پس باید در ایران قحطی بیاید (7) و برق همی برود (8) و بنزین سهمیه ای باشد (9) چونکه صواب دارد (10) ای کسانیکه که هنوز به محمود ایمان نیاورده اید (11) همانا بروید زودتر ایمان بیاورید (12) که ما او را آفریدیم (13) تا شما اینقدر مصیبت بکشید که در آن دنیا بار گناهانتان کم بشود (14) ژ گ پ چ (15) همانا که این چهار حرف در عربی نمیباشد (16) ولی چون ما خدائیم حال میکنیم که بگوئیم (17) و این اعجاز ماست (18) همانطوریکه محمود (19) و ما به شما مسکن دادیم (20) تا محمود مشکلش را حل کند (21) و نعمتهای فراوان دادیم (22) تا محمود برایتان جیره بندی کند (23) بلکه قدر نعمتهای ما را بیشتر بدانید (24) خ (25) و این حرف سرکاری بود (26) همانطوری که محمود هست (27) و ما به شما گاز دادیم (28) تا ترکمنستان آنرا قطع نماید (29) و کی فکرش را میکرد که اینجوری شود (30) جز محمود (31) آیا نمی بینید (32) که نفت سر سفره های مردم است (33) و جزایر تنبان (!) مال امارات (34) همانگونه که خزر مال روسیه (35) و "مال روسیه" مال مردم ایران (36) و محمود برای آبرو حیثیت میجنگد (37) چونکه ناپلئون گفته است هر کس برای آنچه که ندارد میجنگد (38) و نشانه های بسیار است (39) پودر رختشویی (40) چای (41) برنج (42) روغن نباتی (43) و کلا هرآنچه که میشود خورد (44) پس آیا شما نمی بینید (45) که اینها سرطان زاست (46) و باید نداشته باشید (47) ولی لبنانی ها باید داشته باشند (48) و فلسطین هم همینطور (49) همانگونه که قبلا بوسنی هرزگوین داشت (50) و چچن این گوش (51) و چچن آن گوش (52) که وقتی شما زیر بمب و موشک بودید (53) پس اینها کدام گوری بودند که از شما حمایت نکردند (54) ولی شما خودتان را برایشان جر میدهید (55) چون شما خدا دارید ولی آنها ندارند (56) همین محمود را میفرمائیم (57) که همه چیز به او مربوط است (58) جز تورم و گرانی (59) ولی ناراحت نباشید (60) بروید بمیرید چون به شما پاداش زیاد میدهیم (61) در بهشت (62) که درخت هم دارد (63) و به شما در بهشت روزی دو استکان چایی میدهیم (64) مفتی (65) و سه بشقاب برنج (66) بازم مفتی (67) و چسفیل فراوان (68) که همانا ذرت بو داده است (69) که هر چی هست از محمود بو داده خیلی بهتر است (70) پیف پیف (71) کی اینو بهشت راه داده (72) و ما فرمودیم تمام مردم ایران (73) ولی اینکه ایرانی نیست (74) خاک بر سر وطن فروشش کنند الهی (75) و همانا ما فقط حرف راست میزنیم (76) همانطوریکه محمود (77) همین (78) دوباره پ ژ گ چ (79) دیگر راست راستی همین (80)

نوشته شده توسط ادمین در دوشنبه 1387/04/10 ساعت 8:7 | لينک ثابت | مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin
مردی به اداره پلیس زنگ زد و گفت که همسر من گم شده!

مامور پرسید؛ چند وقت است که که همسر شما گم شده است؟

مرد پاسخ داد؛ یک ماه قبل!

مامور پرسید چرا برای گزارش دادن این موضوع اینقدر معطل کردی؟

مرد با حسرت گفت؛ تا دیروز فکر می کردم که گم شدنش یه رویا هست برام، ولی بعدش دیدم هیچ لباس تمیزی برای پوشیدن ندارم! که این شد که با شما تماس گرفتم. :)

نوشته شده توسط ادمین در شنبه 1387/04/01 ساعت 11:10 | لينک ثابت | مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin
نوشته شده توسط ادمین در یکشنبه 1387/03/12 ساعت 10:47 | لينک ثابت | مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin
نوشته شده توسط ادمین در سه شنبه 1387/03/07 ساعت 9:24 | لينک ثابت | مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232   عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

منبع

نوشته شده توسط ادمین در شنبه 1387/03/04 ساعت 11:11 | لينک ثابت | مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin