تعریف دوستان در سه کلمه
پیرو پست قبلی و طبق قولی که داده بودم در این پست باید دوستان عزیزم رو به صفاتی که شناختم معرفی کنم. بعد از کمی تفکر ترجیح دادم کمی جهت نوشته رو تغییر بدم و اولین سه کلمه ای که از شنیدن اسم دوستان به ذهنم خطور میکنه رو بی پرده بیان کنم و هر آنچه که در ذهنم وجود داره رو به صورت نمایان بر روی صفحه سفید وبلاگ بریزم. چرا که اگر قصد بیان صفات دوستان با اسامی خداوند رو داشته باشم برخی ویژگیهایی که دوست دارم بیان شود از قلم خواهد افتاد.
آیناز: مهربانی ، شیطنت
اعظم جوووووونی : انرژی مثبت، خنده های طولانی ، پست های مبهم
حمید رضای نازنین : مهربان و مهربان ، وقف کار و خانواده و دوستان، عشق من ![]()
هستی : مادری مهربان و همیشه درگیر،معنای آرامش ، سامی
بانوی بیقرار: خشونت در عین لطافت ، دقیق و شیک پوش، اظهار بیقراری در همه جای نت
امید : دوست داشتنی و حساس، بلوند، باقالی پلو با ماهیچه، ورزشکار دودی
سیری عزیز : شوخ طبع و باحال، انرژی مثبت، تصادف و حادثه
مانی : قربانی و قربانگاه، الموت معروف ، اذیت و آزار( مرد هزارچهره به قول مودی)![]()
مودی : جنگ و دعواهای اداری ، لینک دوستان، کله پاچه و سیراب شیردان
سمیه : کم پیدا و فعال، نایب فاطی، نقشه تهران
بهار : شیطنت و شیطنت ، خبرگزاری بلاگفا، بهزاد خان
فاطی: بامرام، کم پیدا، هم دست سابق بهار، به اون پستی که مجبور شده بود شلوارش رو توی دانشگاه در بیاره خیلی خندیدم
عسل بانو : مهربانی محض، رضاجان
، امام رضا، عکسهای زیبا واسه هر پست
مدام : شب زنده دار، پاسبان بلاگفا و دربار در شبهای بلند پائیز و زمستان، دود و دود و دود
هاله جان : اییییییییییششششش، اووووووووووووووووووووووول
، کباب کثیف، موری قشنگه
عموعلی : سیگار و فیلم، باحال ،دریا، کودکی پرماجرا
زابیل : منطقی و نکته بین، توی کامنت هاش همیشه یه چیزی واسه گفتن داره، بعضی پستهاش خیلی خاصه
لبریز: آتیش پاره ، آتیش پاره ، خشونت بی اندازه بر علیه مردان
مداد خاکستری: پستهای عاشقانه توام با روزمرگی، از پستهای عاشقانه وبلاگش چیزی سر در نمیارم
سایه : دوست قدیمی و یار وبلاگ، جناب شاعر، سیاست در زندگی
نوشا : ترجمه های مهربون، دختری با عنوان جالب واسه پستهاش، سوسک و مارمولک و سفارت
مهسا دم بخت : داداش ادمین گفتن هاش ، بابای مهربونش و پستهای بلندش هیچ وقت یادم نمیره
محسن (مرثیه ای برای یک رویا) : ادمين .. برادرم ..سلام، همیشه در خدمت خانواده، جالبترین دوستی که دارم(به واسطه 4-3 دقیقه دیدار پیمان دوستی بستیم)![]()
هدیه : هنرمند بلاگفا، هر وقت به اسمش برمیخورم یاد
می افتم، با خوندن اسمش به یاد این جمله هاله می افتم که میگفت هدیه از خونه تکون نمیخوره و چسبیده به خونه
، فکر میکنم تنها کسی باشد که حمیدرضا رو داداش صدا میکنه
اگه اسم کسی جا افتاده عذرخواهی میکنم. تذکر بدید تا اسم دوستان رو اضافه کنم و نظرم رو صریحا بیان کنم.
به پیشنهاد دوستان خوبی مثل مصطفی حالا نوبت شماست که بنده رو در سه کلمه تعریف نمائید. بشتابید که منتظرم.
پی نوشت :
۱-ثبت نام گرین کارت آمریکا شروع شده. واسه ثبت نام به سایت وزارت امور خارجه امریکا و برای کسب اطلاعات بیشتر به اینجا و اینجا و اینجا مراجعه کنید.
۲-لینک دونی گودری وبلاگ هم راه افتاد. بعد از بلاگ رولینگ اینار نوبت گوگل هست که این وبلاگ رو یاری کنه.

التماس دعا و یاحق
نوشته شده توسط Admin در تاريخ شنبه 1388/07/18 |
درسی از کتاب مقدس
تاریخ در حال تکرار شدن است و انسان عاقل باید از تکرار تاریخ و تجربه پیشینیان استفاده نماید. این جمله است که بارها و بارها شنیده ایم.
در واقع تاریخ پژوهش در رخدادها و کارهای ادمی در گذشته است. به طور خلاصه علم و دانشی است در راستای بررسی و بیان چگونگی وقایع علمی و تبیین چرایی وقوع آن وقایع. دانشی است که بر مبنای آن انسان این امکان را پیدا میکند که بگوید اتفاقات تاریخ در یک تداوم زمانی حادث شده است.
واژه تاریخ از واژه ماهروز آمده که این واژه پس از وام گیری از سوی عربی به شکل مورخ درآمده و پس از صرف شدن در دستگاه باب عربی ریشه ارخ و سپس واژه تاریخ از آن مشتق شده است. تاریخ بر اساس زمان و مکان قابل دسته است که اگر بخواهیم وارد آن معقوله گردیم به مباحث آکادمیک و کلاسیک دانشگاهی وارد میشویم که خارج از نیت نویسنده است.
مهمترینی دلیلی که باعث رجوع من به کتب تاریخی شد مجموعه فشارهایی است که طی مدت زمانی خاص از طرف آشنایان و برخی دوستان و سروران (
)در خصوص قبول مسئولیت سنگین و دشوار پدر بودن به بنده وارد شده است. باتوجه به این که هنوز آمادگی قبول این مسئولیت را ندارم و سن پائین رو مهمترین دلیل رد این موضوع میدانم ترجیح دادم کتاب مقدس را در دست بگیرم و خودم به مطالب تاریخی این کتاب آسمانی بسپارم. توصیه میکنم شماهم با من همراه باشید.
اين است شرح پيدايش آدم و نسل او. هنگامي كه خدا خواست انسان را بيافريند، او را شبيه خود آفريد. 2 او انسان را مرد و زن خلق فرموده، آنها را بركت داد و از همان آغاز خلقت، ايشان را «آدم» ناميد.
3و4و5 آدم: وقتي آدم 130 ساله بود، پسرش شيث به دنيا آمد. او شبيه پدرش آدم بود. بعد از تولد شيث، آدم 800 سال ديگر عمر كرد و صاحب پسران و دختران شد. آدم در سن 930 سالگي مرد.
6و7و8 شيث: وقتي شيث 105 ساله بود، پسرش انوش به دنيا آمد. بعد از تولد انوش، شيث 807 سال ديگر عمر كرد و صاحب پسران و دختران شد. شيث در سن 912 سالگي مرد.
9و10و11 انوش: وقتي انوش نود ساله بود، پسرش قينان به دنيا آمد. بعد از تولد قينان، انوش 815 سال ديگر عمر كرد و صاحب پسران و دختران شد. انوش در سن 905 سالگي مرد.
12و13و14 قينان: وقتي قينان هفتاد ساله بود، پسرش مهللئيل به دنيا آمد. بعد از تولد مهللئيل، قينان 840 سال ديگر عمر كرد و صاحب پسران و دختران شد. او در سن 910 سالگي مرد.
15و16و17 مهللئيل: وقتي مهللئيل شصت و پنج ساله بود، پسرش يارد به دنيا آمد. پس از تولد يارد، مهللئيل 830 سال ديگر عمر كرد و صاحب پسران و دختران شد. او در سن 895 سالگي مرد.
18و19و20 يارد: وقتي يارد 162 ساله بود، پسرش خنوخ به دنيا آمد. بعد از تولد خنوخ، يارد 800 سال ديگر عمر كرد و صاحب پسران و دختران شد. يارد در سن 962 سالگي مرد.
24-21 خنوخ: وقتي خنوخ شصت و پنج ساله بود، پسرش متوشالح به دنيا آمد. بعد از تولد متوشالح، خنوخ 300 سال ديگر با خدا زيست.او صاحب پسران و دختراني شد و 365 سال زندگي كرد. خنوخ با خدا ميزيست و خدا او را بحضور خود به بالا برد و ديگر كسي او را نديد.
25و26و27 متوشالح: وقتي متوشالح 187 ساله بود، پسرش لمك به دنيا آمد. بعد از تولد لمك، متوشالح 782 سال ديگر زندگي كرد و صاحب پسران و دختران شد. متوشالح در سن 969 سالگي مرد.
31-28 لمك: وقتي لمك 182 ساله بود، پسرش نوح به دنيا آمد. لمك گفت: «اين پسر، ما را از كار سختِ زراعت كه در اثر لعنت خداوند بر زمين، دامنگير ما شده، آسوده خواهد كرد.» پس لمك اسم او را نوح (يعني «آسودگي») گذاشت. بعد از تولد نوح، لمك 595 سال ديگر عمر كرد و صاحب پسران و دختران شد. او در سن777 سالگي مرد.
32 نوح: نوح در سن 500 سالگي صاحب سه پسر به نامهاي سام، حام و يافث بود.
(کتاب مقدس - سفر پیدایش – از آدم تا نوح)
باخواندن این سطور آرامش یافتم. همانگونه که می بینید تاریخ بهترین معلم بشریت است و تمام کسانی که در سنین بالای 50 صاحب فرزند شده اند عمری بالغ بر 300 سال داشته اند پس تصمیم گرفتم که پای درس این بزرگ معلم بشریت زانو زده و قبول این مسئولیت خطیر رو به آینده دور موکول کنم. باشد که تاریخ چراغ راه گردد.
پی نوشت :
۱- رونوشت به سرکار خانم هستی مهربان و سیری نازنین جهت استحضار
۲- رونوشت به آبجی بامرام در خصوص قولی که بابت این پست داده بودم
۳- به بهانه سالروز میلاد بانوی مهر
چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه حس مبهمی است از آسمان بریدن و زمینی شدن
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز
روز ميلاد بانوی بیقرار
روز از نو شدن بانو
روزی که دربار صاحب باشکوهترین ملکه خود شد
و اینک دوران طلایی دربار به لطف کیاست بانو به اوج شکوه و شکوفایی رسیده است
روز تاجگذاری بانو بر کاخ نشینان امپراطوریش مبارک باد

التماس دعا و یاحق
نوشته شده توسط Admin در تاريخ یکشنبه 1388/07/05 |
فرار از زندان
به سریال فرار از زندان روی آوردم و الحق و الانصاف خوب تونسته وقتم رو پر کنه.
![]()

اگه می بینید کم پیدام به خاطر شرایط کاریه.
پس به بزرگواریتون ببخشید
نوشته شده توسط Admin در تاريخ یکشنبه 1388/03/17 |
خاطرات نوستالوژیک
این روزهایی که به شدت درگیر کار و زندگی هستم و ذهنم خالی از هر سوژه ای واسه نوشتنه. همچنین جو سیاسی وحشتناکی که علاوه بر جامعه، نت و فضای مجازی رو دربر گرفته به شدت دلزده و خسته ام کرده.
در چنین شرایطی دعوت به یک بازی قشنگ وبلاگی می تونه من رو از این حال و هوا بیرون بیاره و باعث نوشتن یک پست کاملا متفاوت بشه. پستی که شاید کمک کنه از این حال و هوا و ناامیدی خارج بشم.
جناب مهندس Mj بنده رو به بازی یادآوری خاطرات نوستالوژیک دعوت کرده و با این کارش باعث شده گشتی در بایگانی خاطرات ذهنم بزنم.
سعی میکنم این خاطرات رو در دو دسته قرار بدم: خاطرات معمولی زندگی و خاطرات ورزشی
خاطرات روزمرگی:
1- دقیقا خاطرم نیست 7 یا 8 ساله بودم که در یکی از ظهرهای گرم تابستان عموی خدابیامرزم گیر داد تا به من دوچرخه سواری یاد بده و همین شد که ظرف دو ساعت تونستم دوچرخه بدون پایه های کمکی برانم. یادش بخیر که چقدر زخم و زیلی شد. (روحش شاد)
2- کلاس اول که بودم فکر میکردم که جز نمره بیست باقی نمره ها یعنی مردود شدن. اولین باری که نمره ای جز بیست گرفتم درس نمک و نمکدان بود که 17 شدم. از زنگ دوم تا زنگ اخر و زمانی که بیام خونه داشتم گریه میکردم و فکر میکردم که مردود شدم.
3- روزی که خواهرم اعظم به دنیا اومد کلاس اول بودم. از مدرسه که بیرون اومدم بر خلاف همیشه مامان نبود یعنی دنبالم نیومده بود و این خیلی عجیب بود. رفتم خونه بابابزرگ. اونجا هم کسی نبود به کمک بچه های محل بابابزرگم نردبان آوردیم و از دیوار بالا رفتیم کسی خونه نبود. روی پشت بام که رسیدم بابام رسید اومده بود دنبالم منو برد خونه و عصرش مامانم با یک نی نی کوچولو اومد و من هرکاری کردم که اسم این نی نی اعظم نباشه نشد که نشد. نهایتا حرف بابا به کرسی نشست
4- کلاس چهارم ابتدایی بودم و تازه اجازه دوچرخه سواری در کوچه رو پیدا کرده بودم که یکبار از محدوده تعیین شده فراتر رفتم و قضیه لو رفت. انتظار تنبیه داشتم اما بر خلاف انتظارم تنبیه نشدم. عموی بزرگم منو به داخل اتاق برد و شروع کرد به حرف زدن و موعظه کردن. اینقدر حرف زد و حرف زد تا اشکهام دراومد. حاضر بودم کتک بخورم ولی اون صحبتهاش رو تموم کنه. دقیقا دوساعت روی مخ من که یک بچه 11-10 ساله بودم راه رفت. و این بدترین تنبیه زندگیم بود. لازم به ذکر است که این عموی نازنین در مراسم عروسیش میکروفن رو از خواننده گرفت و حدود نیم ساعت در مدح مادر زن و مزایای ازدواج برای حضار سخنرانی کرد.
5- سوم راهنمایی که بودم به واسطه لطف دایی جان (از کلاس پنجم یادم داده بود) موتور سوار حرفه ای بودم. بابا پیشنهاد داد که رانندگی کنم و گفت از موتورسواری راحت تره. ماشین اداره کنار در حیاط پارک بود. قرار شد حدود 10 متر ماشین رو جلو ببرم. بابا توضیح داد و در ماشین رو بست و از بیرون نظاره گر قضیه شد. به محض حرکت ماشین هول شدم پائین تنه قفل شد و به جای ترمز گاز رو فشار دادم و فرمان رو پیچوندم و با شدت هرچه تمام تر به دیوار کوبیدم و ماشین اداری داغون شد. همین قضیه باعث شد که هیچ وقت حتی همین حالا که خودم ماشین دارم بابا به من پیشنهاد رانندگی نکنه.
۶- روزی که از طرف دانشگاه برای حج عمره معرفی شدم. روز خوبی بود ولی شرط دانشگاه این بود که خودم پاسپورت بگیرم. به هر دری زدم نشد و از این سفر محروم شدم. برای یک پاسپورت که سه ماه اعتبار داشت باید 7 میلیون تومان پول نقد به حساب نیروی انتظامی واریز میکردم در حالی که هر طلبه برای پاسپورت نیاز به 50 هزار تومان داشت و اینجا بود که بذر دشمنی طلبه ها در دلم کاشته شد.
۷- سال 83 بود که قرار شد به همراه تنی چند از دوستان عازم مرز مهران بشیم و قاچاقی وارد عراق بشیم. بلد راه رو پیدا کردیم و پول رو پرداخت کریدم و ساعت قرار مشخص شد. ساعت 12 شب رفتیم بیرون شهر مهران و از داخل مزارع شروع به حرکت کردیم. بعد از نیم ساعت راه رفتن می نشستیم و دوباره شروع میکردیم به راه رفتن. این رفتن و نشستن تا نزدیکای ساعت 3 طول کشید به نزدیکی (50 متری) سیم خاردارهای مرز رسیدم. با چشم قابل رویت بود و بعد از سیم خاردارها ماشین های عراقی منتظر ما بودند. وقتی استارت حرکت به سمت مرز رو زدیم ماشین گشت نیروی مرزی رسید و مثل متهم ها دستگیر شدیم. به پاسگاه مرزی منتقل شدیم و تا صبح در خاک بیابان نشستیم تا صبح شد. بعد به پاسگاه مهران منتقل شدیم و کمی سوال و جواب از ما شد. بعد هم سوار بر مینی بوس از استان ایلام دیپورت شدیم.
۸- زیارت کاظمین قشنگترین و جالبترین زیارت تمامی عمرم بوده. جایی که هیچ اشتیاقی به رفتنش نداشتم. منی که به قصد زیارت کربلا به عراق رفته بودم رفتن به کاظمین چیزی جز وقت تلف کردن محسوب نمیشد. به زور دوستان برای زیارت به حرم رفتم. البته خودم نرفتم منو بردند. رفتن همانا و ماندن همان. دیگه دلم نمیخواست بیرون بیام. شب به زور بیرونم کردند. از کاظمین نمی تونستم دل ببرم. دیگه دلم نمیخواست کربلا برم. کاظمین بهشت روی زمین بود واسم و هنوز هم هست. حاضرم از بین تمام مکانهای زیارتی کاظمین رو برای زیارت انتخاب کنم چرا که واقعا بهشته
۹- پیدا کردن دوستان خوب از بطن اینترنت که همه روی بدیهاش مانور میدن جزو خاطرات قشنگ زندگیم حساب میشه. دوستانی که با لطف همیشگی و مدامشان همیشه و همه جا منو شرمنده میکنند. اما در این بین یافتن حمید رضای نازنین برای من مثل پیدا کردن گوهری نایاب در بین صندوقی از گنج و جواهر حساب میشه. دوست نازنینی که در اوج زیبایی و لطافت روح قرار داره و دست نوشته هاش باعث ارامش زندگیت میشه. فقط کافیه یکبار زیارتش کنی تا عاشقش بشی. خداوندگار عالم سلامتیش را پایدار بدارد.
۱۰- روز خواستگاری روز عجیبی بود. چیزی نزدیک به دوساعت سرم پائین بود و زمین رو نگاه میکردم وقتی رسیدم خونه تا یک هفته گردن درد داشتم.
اما خاطرات ورزشی:
1- جایزه گرفتن از دست مربی تیم ملی هندبال در زمانی که 14 سال بیشتر نداشتم.یکی از خاطراتی است که هیچ وقت فراموش نمی کنم . وقتی به عنوان آینده هندبال استان معرفی شدم یک لحظه فکر کردم که چه شود و همین امر باعث شد که چندین سال بعد به عنوان بهترین بازیکن در سطح شهرستانهای استان تهران انتخاب بشم
2- ایستادن بر بام قهرمانی ایران به همراه تیم والیبال آبگینه بعد از شکست دادن تیم پرمهره پیکان قطعا طلایی ترین خاطره ورزشی من محسوب میشه.
۳- بعد از برد پیکان و قهرمانی در مسابقات سوپرلیگ قهرمانی کشور سرپرست مهربان تیم به عنوان جایزه ربع سکه جایزه داد و تیم پیکان به خاطر نایب قهرمانی سکه تمام بهار جایزه گرفت.
۴- جا ماندن از مینی بوس تیم که به سمت کرمان در حرکت بود و اجباری که برای رسیدن به تیم برایم وجود داشت باعث شد که با 2500 تومان به سمت کرمان راهی بشم. (پدر و مادرم مسافرت بودند و کسی نبود ازش قرض کنم)که از این بین 2000 تومان پول بلیط شد و من با 500 تومان ناقابل به کرمان رسیدم. نه ادرسی داشتم و تلفنی. به لطف خدا دوستان رو پیدا کردم و تمام مدت در خوابگاه ماندم چون پولی برای خرج کردن در کرمان نداشتم.
۵- هیچ وقت یادم نمیره شبی که ایران به قطر یا بحرین باخت و از رفتن به جام جهانی محروم شد. دوربین تلویزیون به برنامه زیرآسمان شهر رفته بود تا گزارش مستقیم پخش کنه که ایران باخت و همه ناراحت شدند اما مهران غفوریان زد زیر گریه و منم با اشک هنرمند محبوبم شروع کردم به گریه.
۶- و چه شبی بود قهرمانی منچستر در فینال رویایی سال 99. وقتی در عرض چند دقیقه وقت پایانی بازی دو گل بزنی و قهرمانی اروپا بشی.
پی نوشت :
بینهایت تشکر از لطف همه دوستانی که با تمام مشغله های کاری قدم رنجه فرمودند و به محفل دیدار دوستان تشریف فرما شدند.
برای اینکه این بازی ادامه پیدا کنه اسم کسانی رو که حضور فعالتری در نت دارند رو اعلام میکنم تا از دست نوشته هاشون لذت ببریم.
خانم همسر (آیناز) ، بیقراریهای یک زن، سیرترشی متاهل و حرف دل، بوف بینا، یک فنجان قهوه به تلخی تو، خود را باور کن
تبصره : امید رو دعوت نکردم چون مستقیما به این بازی دعوت شده.
یاحق
نوشته شده توسط Admin در تاريخ سه شنبه 1388/03/12 |
حادثه ای که بخیر گذشت
نمیدونم شما چقدر به بخت و اقبال و شانس معتقدید.
و چقدر به قسمت اعتقاد دارید.
ولی هر چه که بود به خیر گذشت و باعث شد باز هم بسان سابق در محضر شما باشم.
نمیدونم اسم خوش شانسی باید بر این واقعه نهاد و یا تقدیر و سرنوشت. ولی هر چه که بود باز هم برای هزارمین بار لطف و رحمت پروردگار بر من ثابت شد.
برای کسانی که معتقد به مسائل مذهبی هستند بسیار تاکید بر دادن صدقه در ابتدای سفر و همچین خواندن بعضی دعاها و یا سوره ها شده و ما هم به این موارد اهتمام ورزیدیم.
نمیدونم تاثیر صدقه دادن و خواندن دعاهای وارده و سورهای سفارش شده بود یا اینکه عمری بر دنیا داشتم و هنوز زمان عروج فرا نرسیده بود. ولی تجربه جالبی بود چرا که تا بحال اینقدر سایه مرگ رو بر زندگیم نزدیک ندیده بودم.
به هر حال هر چه که بود خدای بزرگم. پروردگار قادر و توانایم سایه مرگ را از زندگانیم دور ساخت
پروردگار بی همتا ممنون از لطف بیکران و رحمت بدون ساحلت.
در بازگشت از سفر مسئله و حادثه ای پیش امد که اگر 1 کیلومتر زودتر و یا 1 کیلومتر دیرتر به وقوع می پیوست من و آیناز و اعظم دچار حادثه ای میشدیم که شاید مرگ آخرین سوغات ما از این سفر محسوب میشد و باز هم به عینه دست رحمت و نوازش پروردگار را بر شانه ها و تمامی ابعاد وجودی خویش احساس کردیم و این مسئله باعث شد تا بدانم که خداوند عالم همیشه و همه حال مواظب و مراقب بندگانش هست.
زبانم از تشکر و حمد و ثنای پروردگار بی همتایم الکن و قاصر است و جز تشکر از ذات اقدس باری تعالی مرا یارای سخن گفتن نیست.
و اگر این واقعه را مکتوب کردم نه بخاطر نگران کردن دوستان نازنینم بلکه تنها به این دلیل بود که هرگاه گذارم به این وبگاه افتاد یاد لطف پروردگارم باشم و این حادثه تا ابد بر مکانی ضبط و ثبت گردد تا درس عبرتی برایم باشد.
پی نوشت :
۱-یکی از رهاوردهای این سفر دیدار یکی از دوستان خوب وبلاگی بود. که متن این دیدار رو اینجا بخونید.
نوشته شده توسط Admin در تاريخ سه شنبه 1388/01/11 |
سال نو مبارک
عرض تبریک و شادباش سال نو محضر تمامی دوستان عزیزتر از جانم
هدف تبریک سال نو بود و بس.
عیدتان مبارک.
تا بعد یاحق
پی نوشت :
در استان سرسبز و مهمان نواز خوزستان (فعلا اندیشمک)به سر میبریم و شرمنده محبت و مهمان نوازی مردمانش. و بسیار دلتنگ از دوری و بیخبری دوستان. امید که بعد از اتمام سفر و در صورت به سلامت رسیدن خاکبوس محضر دوستان باشیم
نوشته شده توسط Admin در تاريخ دوشنبه 1388/01/03 |
پست ویژه - تولد وبلاگ - قسمت دوم

آیناز:خانم همسر، خوش قلب و مهربون و ....
سلام ني نيه خودم
بهت تبريك مي گم
اميدوارم 100 امين سالگرد وبلاگت رو جشن بگيري
ترجيح مي دم گوشه اي بايستم و ناظر بر جريان باشم
دلم نمي خواد قاطيه اين ماجرا بشم
دوستاي عزيزي كه داريم مي تونن كمكت كنن
مرسي كه منو قابل دونستي موفق و پيروز باشي
اعظم(گلابی خانم) : دردانه خانه پدری، حساس و مهربان، هنرمند در عرصه های زنانگی
ادمين عزيز درسته سال گذشته تولد وبلاگتو تنهايي گرفتي ولي فك كنم امسال انقدر دوست خوبي داريم كه يه ذره ام احساس تنهايي نكني
علاوه بر اينكه وارد يه دنياي بزرگ شدي و دوستاي خوبي پيدا كردي باعث شدي منم دوستايي پيدا كنم خيلي برام عزيزن البته تو سختياشو كشيدي تا اين دوستاي خوبو پيدا كني بعد منم باهاشون اشنا كردي
اميدوارم تا ساليان دور اين وبلاگ واين دوستاي خوب برات بمونه

2سالگي وبلاگ مبارك
اعظم جووونی: فوق العاده ترین دوستی که داشتم و دارم، خنده رو و مهربون با قلبی از طلا، ملقب به اعظم عسلی، قابل اعتماد و دوست داشتنی
توصیف: فول انرژیک ، خوش خنده، باحال و سرزنده، همیشه بیزی، دست به تلفن، پایه خوردن و ...
راستش دقیقا یادم نیست کدوم پستتو اولین بار خوندم فقط فکر کنم زمانی بود که کپی نمی کردید دقیقا یادمه که در تکاپوی تعویض قالب بودی و...
خلاصه نوشته هات برای من جالب بود چون حداقل گروه ما همه یا دارن طنز می نویسن یا دارن روزمره گیهاشون و به تصویر می کشن از این که می دیدم وقایع اجتماعی و سیاسی رو اینطور دنبال می کنی یا حتی می ری کتاب می خونی که بیای اینجا مطلب بنویسی یه جورایی حتی حسودیم هم می شد به هر حال چیزی که واضح هستش اینه که از پارسال تا امسال خیلی زیاد تغییر کردی این همه دوست جدید این همه مطلبی که همه حاصل ذوق خودت بوده همه و همه یعنی این که یه پیشرفت بزرگ یعنی این که تو بخوای می تونی ...
تولد وبلاگت و داشتن این همه دوست خوبت مبارکت باشه
مودی : آجی مهربون و خوبم، خوش قلب و مهربون(باقلبی شیشه ای که کدورتی روش دیده نمیشه و واسه همه قابل روئیته) ، فوران احساسات، شهیارقنبری
توصیف : تحقق رویایی بعد از ۲۸سال، استاد دادن لقبهای جان، جان جوونی، جوووون، ناجون، استاد تعریف کردن سوتی
من هم تقريبا هرروز وبلاگتو خوندم حتي وقتي اون سوء تفاهم پيش اومده بود دلم نيومد از لينکام حذفت کنم داداش ادمين ميدوني که خيلي دوستت دارم و خوشحالم که بلاگ نويسي تو و سيري و علي ،ماني و آرش بهم داد
بانوی بیقرار: مصداق احترام و محبت وتجلی کلمه عشق و دوست داشتن،شهرام ناظری، مولوی، تکیلا، بربری مشکی، رونیکا، پرسپولیس، وقت عالی متعالی،همیشه آنلاین، همیشه آپ، فمینیست
توصیف: بانو به سلامت باشد، برادر ادمین، ادمین برادر، کشنده مانی به زودی زود
ادمین برادر خدا سایه مرحمت و لطف تو را بر سر وبلاگ زن بیقرار و "بانو "نگه دارد
من همیشه از خوندنت لذت بردم و از محبت تو و همسرت نازنینت انرژی گرفتم
ممنون برای بودنت
مانی: دوستی بسان برادر، همیشه انلاین، صاحب تخصص در زمینه انواع مردم آزاری،
توصیف: آزار و اذیت، کل کل،دوست الکی فامیل، بسی ناجون، کاکتوس بلاگفا، ملعون اهلالی بلاگفا
نظر من در مورد وبلاگت اینه :
سلام وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن![]()
بدون اغراق میگم وبلاگ تو از جمله وبلاگ هاییه که من به مطالبش به دید اصلاح رفتارها و عقایدم می بینمشون چون مطمئنم در مورد مسایلی که می نویسی مطالعه می کنی و این خیلی خوبه
از وقتی که خودتو از نزدیک دیدم و رفتار و منشت رو هم متوجه شدم دیگه مطمئنم که تو از جمله انسانهایی هستی که حاضرم به پای رفاقتشون هرکاری کنم و بی نهایت خوشحالم که دوست مهربان خوب و عزیزی مثل تو دارم وامیدوارم همیشه در همه مراحل زندگی موفق باشی
سالگرد وبلاگتم تبریک میگم و امیدوارم این دنیای مجازی همیشه برات سبب خیر بشه همینطور که برای من شده و شما رو با من آشنا کرده
سایه (باتو تا همیشه) :یکی از قدیمی ترین یاران وبلاگ و دوستی بسیار خوب، مشاوری دانا
توصیف:معنای واقعی کلمه دوست خوب (با آرزوی سعادت و خوشبختی روزافزون واسه این دوست خوب)
خوب فكر ميكنم من و شما خيلي وقته يعني تقريبا از اوايل امسال با هم از طريق وبلاگهامون آشنا شديم .
بايد بگم از اون موقع كه پستهاي جديد مينوشتي و تصميم داشتي كه هر روز بهتر از قبل بنويسي و هميشه ازم ميخواستي تا اگه نظري دارم بگم و بعضي اوقات با هم نوشته هاتو ميخونديم و اصلاح ميكرديم خيلي روند نوشته هات تغيير كرده . و بايد آفرين بگم كه به اين خوبي تونستي نوشته هات و فكرهاتو هدايت كني . به نظرم دست به قلمت خيلي عاليتر شده و جا داره خيلي بهتر از اينها هم بشه .
هميشه برات ارزوي موفقيت بيشتر دارم چه در كار چه در زندگي چه در عشقت ( آيناز جان ) و چه در وبلاگ نويسي . حالا ديگه مسير نوشتنتو مشخص كردي و ميدوني كه چي ميخواي از وبلاگ نويسي .
تبريك منو به عنوان يه دوست نه چندان جديد به خاطر دو سالگي وبلاگت پذيرا باش .
حسام نازنین : اولین مشوق من در نوشتن. قدیمی ترین یار وبلاگ ، عشق سیاست، جلای وطن
توصیف: سیاست،خاتمی، دلسوز وطن
سلام. حال شما؟ خیلی دلم برات تنگ شده بود. جدا می گم. این غربت و گرفتاریاش . . . بگذریم. بازم به معرفت تو عزیز که هنوز مارو از یاد نبردی. اتفاقا چند روز پیش ( فردای روز ولنتاین) تولد سه سالگی وبلاگ منم بود ولی امسال این قدر تو تنهایی گذرونده شد که خودم هم نرسیدم حد اقل یه پست براش بذارم. راستش رو بخوای یادم نیست که اولین بار چه جوری افتخار آشنایی با تو دوست عزیز رو داشتم. ولی همیشه از این اتفاق میمون خوشحال بودم و خواهم بود. عزیز ناده دیده ی من اگر اون روزا اصرار می کردم بنویس به خاطر این بود که می دونستم کسی که این همه ذوق داره که بگرده و این همه مطلب جالب از وبلاگای دیگران پیدا کنه و . . . حتما اگر خودش دست به قلم بشه کولاک می کنه و خدارو شکر که اشتباه نکردم و امروز اگرچه کمتر (به دلیل مشکلاتم) می رسم که بهت سری بزنم ولی هر بار که میام از نوشته هات لذت می برم. امید وارم همیشه تو زندگیت موفق و سر بلند باشی.
به امید دیدار.
حمید رضا: نازنین دل، عشق من، مصداق عینی محبت و دوست داشتن
توصیف: محبت، عشق، همه چیزهای خوب جمع شده در یکجا، صفا و صمیمت و یکرنگی
عرض ارادت و احترام خالصانه به داداش ادمين عزيز و شديدا براي من قابل احترام
انشالله سالهاي سال در سلامت باشي و شاد باشي و بنويسي و ما هم لذت ببريم از نوع نگاهت كه زيباست كه زيباست كه زيباست
دو سال
چه خوشبختند اونايي كه دوست قديمي ادمين عزيز و نويسنده قديمي اين وب هستن
تبريك به ادمين عزيز كه نوشته هاش هميشه پربار و خوندني و دلنشينه
ايشالله جلوي اين دوسالگي وبت هي صفر اضافه بشه بشه بيست ، دويست و ....
عمو علی : عزیز و دوست داشتنی، کسی که نوشته هاش آدم رو به عمق داستان می بره، استاد نوشتن. عاشق دستنوشته هاشم و قلمش، صاحب گلخانه ای بس عظیم
توصیف: متانت، آرامش، سیگار،دریا، جشنواره، هاکلبری، مرد شش میلیون دلاری، فرهنگ، جشنواره
نوشتن درمورد دوست داشتنی هاوعلاقه مندیها کمی سخته.نه اینکه سخت باشه،حق مطلب روادا نمی کنه نوشتن.مثل حسی که با بوییدن یه گل یا شمیم وعطرخوش یک لبخند درتو بوجود میاد وتو نمی توانی بگوئی چه حسی داری.
اسمت رانمی دانم توی لینک وبلاگ کدوم یکی ازدوستان دیدم که کمی خاص بود ازهمون اول تکلیف آدم را باخودش روشن می کرد که باید مطالب جدی توش داشته باشه.اون اوایل ات رو که کپی می کردی یادم نیست،چون نبودم ونمی خواندم والبته کپی کردن برای تمرین نوشتن سرمشق خوبی هست.نوشته هایت بیشترمواقع متاثرازجریانات واتفاقات روز و ایام خاص هست که نشان میده به مسایل روز -سیاسی ویا مذهبی واقتصادی-علاقه داری والبته اشراف هم درموردش داری.اینکه رخداد وپیشامد های روز را دردریچه ذهن واندیشه خودت به بوته نقد می کشی احتیاج به جسارت داردچراکه"تا مردسخن نگفته باشد عیب وهنرش نهفته باشد".اینطورنوشته ها را که خارج ازچارچوب وقواعد رسمی تریبون های دولتی و روزنامه نگاریست،دوست دارم وخوشحالم که این آزادی نسبی قلم توی دنیای مجازی باعث شلختگی وبی انضباطی قلمت نشده،چیزی که این روزها توی وبلاگ های خیلی ها می بینم ودلسردم می کنه این بداخلاقی وبدقلمی دوستان.مخلص کلام اینکه همیشه پشت نوشته هایت چهره مردی جدی وسختگیروالبته آرمانخواه رامی دیدم که این تصویربا دیدن ازنزدیکت،ادمین عزیز،بیشتردرذهنم قوت گرفت.هرچند که مجال گفتگودرآن دودیداراندک بود ونشد که باهم کمی مکالمه درباب چیزاوعلاقه مندیهایمان داشته باشیم.به هرتقدیرادمین برادرم،آشنایی باتو ونوشته هایت جزو اندوخته های خوب وبلاگ نویسی وآشنایهای مجازی/حقیقی من هستندوخوشحالم که این اتفاق-دوستی باتو-درست درزمان ومکان درست اش اتفاق افتاد.برای تو وایناز روزگارخوشی آرزومی کنم.
امید : دوست عزیز و فوق العاده، حساس و مهربان، بامحبت و بی نظیر
توصیف: موی بلوند،پیژامه،ورزش، فسنجان، خوش سفر، راننده ای یکتا، کیس مناسب
گفتن از یک دوست و توصیفش سخت است
و اتفاقهای شیرین زندگی
و ادمین اولین حقیقت شیرین دنیای مجازیم بود و دریچه ای به بعد فیزیکی بلاگفا
هنوز هم برایم سوال است آن روز دیدار
و منی که در راه بودم و برفی که می بارید
شاید هنوز هم زود باشد برای قضاوت ابعاد زیبای این دوستی و تسلسل ناشی این پیوند
اما این زیبایی از همینک در وجودم به بار نشسته و من مست این پیوندهایم
ادمین متشکرم بابت این همه روشنایی که اغازش تو بودی
هاله جان: دوستی عزیز و مهربان و خواهری دوست داشتنی، بانوی طناز بلاگفا
توصیف : استاد کل کل، کمی بی اعصاب، مادر عروس، بعدنترترتر قلعه نویی فلک زده ، کباب کثیف
من پست ناامیدانه تو خونده بودم
تازه کلی هم غصه دار بود برات
نمی دونم یه حس مشترک غریب دلتنگ کننده قابل حس
تا قبل از اون زیاد نمی شناختمت
فقط تو وبلاگ مودی دیده بودمت
همیشه هم فکر می کردم باید یه آدم رسمی و خیلی خشک باشی
مخصوصن موقعی که از این مانی جیزجیزجیگر زده حمایت کردی
اما بعد که حمایتت تبدیل به همایت شد و من و تو خواهر و داداشی شدیم اوضاع فرق کرد
من قبلنا فکر می کردم احتمالن توی یه روزنامه ای چیزی کار می کنی که این مدلی می نویسی.... اما حالا می دونم که ادمین خان جان یه مخ کامپیوتره.... خیلی مهربونه و یه داداشی حامیه....
همه دوستان هم دوسش دارن چون خیلی خوبه....
سیرترشی متاهل: محترم و مهربان و عزیز ، که مهربانی از نوشته هاش و کلامش موج میزنه.
توصیف: دلیل سنگینی کفه مهربانی بلاگفا، غریب و دور افتاده، استاد دروس زندگی، رقیق القلب
سلام ادمین نازنین.
تولد وبلاگت مبارک.
خوب به نظر من هر کسی سبکی برای نوشتن داره که کسی سبک خاصی در نوشتن و وبلاگ نویسی داره که شایدم با نوشته های همیشگیش متفاوت باشه و این تفاوتها نوشته ها رو متنوع و دوست داشتنی تر میکنه.
من و کسانی که میاییم اینجا رو میخونیم .میاییم تا نوشته هایی به سبک و قلم ادمین عزیز بخونیم پس برامون زیبا و دوست داشتنیست
هستی بانو: بانوی مهربانی بلاگفا که مهربانی و آرامش از کلام و گفتارش به وضوح حس میشه، به خوندن وبلاگش واسه خودم نیاز دارم و معتادم،آرامش و مهربانی بانوی مهر و قلب تپنده بلاگفا منو یاد دریا میندازه همونقدر مهربان و وسیع توام با آرامشی بی نظیر، استاد جهت یابی صحیح در زندگی
توصیف : فوق العاده، انرژی مثبت و همراه با مهربانی و آرامشی بی همتا
سلام ادمین جان تاریخچه وبلاگ نویسی جالبی داشتی و چه فکر قشنگی کردی برای تولد وبلاگت واقعا آفرین . چه یادگاری خوبی میشه . از لطفی هم که به وبلاگ حرف دل داری خیلی ممنونم . دوستی که حرفهاشو من پست کردم و شما لینک ، مثل شما یکی از بهترینهای بلاگفاست .
بازم ممنونم مهربون
حتما می نویسم
بهار : اولین دختر از مجموعه دخترای آقاجون ، آبجی خانمی مهربان ، اکتیو، عاشق ولنتاین، پایه مهمونیهای دوستانه، استاد درست کردن گلاسه های مخصوص مثل بهارگلاسه،سازنده سریالهای چند قسمتی با پدر و مادر
توصیف: فوران انرژی توام با دایره گسترده ای از اطلاعات و اخبار در همه زمینه ها علی الخصوص بچه های بلاگفا، پایه کل کلهای روزانه بلاگفا
وایییییییییییییییییییی تولده
تولد وبلاگ داداشمونه
چه جشنی بگیریم براش
چه بزن و برقصی بندازیم براش
تا کور شه چشم حسود و بخیل
به هرحال چند تا خواهریم و یه برادر
اونم ادمین عزیز کرده آقاجون
خوشحالم که داداشی گلی پیدا کردم نمیگم مجازی چون الان داداشمی تو دنیای واقعی به خاطر این داداش گلم یه زن داداش گلتر هم پیدا کردم
سمیه : دومین دختر از مجموعه دخترای آقاجون، با لطف و محبت بسیار، هامی مانی
توصیف: باحال و قابل اعتماد، داش مشتی و بی نظیر
من دو ماه بیشتر نیست که وبلاگت رو می خونم و از این بابت واسه خودم متاسفم که زودتر از اینها باهات آشنا نشدم !! آشنایی من هم بر می گرده به پست قربانی مانی و فکر کنم اون پست گشت ارشاد شما !! از روزی که این پست رو نوشتی هی دارم فکر می کنم که یه جوری از وبلاگت انتقاد کنم ولی میگم آخه من از چی وبلاگ انتقاد کنم ؟؟ از اینکه مطالبت آموزنده نیست ؟؟ از اینکه بی مناسبت مطلب می ذاری ؟؟ از اینکه واسه حرفات سند و توضیحات اضافی نمی یاری ؟؟ از اینکه واسه پستت وقت نمی ذاری ؟؟ از اینکه دونه دونه کامنت بچه ها رو با حوصله و استدلال جواب نمیدی ؟؟ خلاصه واقعا موندم !! به جرات میگم که هیچ ایرادی به وبلاگت وجود نداره !! تازه اون قسمت پیوندهای روزانه ات هم خیلی جالبه !!
فقط می تونم یه پیشنهاد بهت بدم و اون اینکه مثلا پست درخواستی بذاری!! راجع به چیزهایی که مطالعه کردی و اطلاعات داری اینجا بگی و ما بیایم یه سوال طرح کنیم و شما زحمت بکشی جواب بدی
من اون پستهایی که تو محرم گذاشتی رو واقعا دوست داشتم !!
زلزله : سومین دختر از مجموعه دخترای آقاجون، پر محبت و دقیق، سرشار از انرژی ، سازنده سریالهای چند قسمتی با مادر ، داننده وردهای عجیب و غریب جهت ساکت نمودن شاگردان
توصیف: بامرام ترین آبجی دنیا، دقیق و نکته بین، طبق شنیده ها بسیار خوش صدا
از وقتی اومدم اینجا یه نکته نوشته هات بیشتر از بقیه مجذوبم کرده و اون اینه که:
از هیچ مطلبی بی اینکه اطلاعات کاملی در موردش داشته باشی نمینویسی.این
تحقیق قبل نوشتن پست هات تحسین برانگیزه. 
و یه نکته دیگه: تو پست هات معمولا خیلی جدی به مسائل میپردازی.
یعنی عمق نوشته هات از لحن جدیت مبرهنه.
اما به موقع اش توانایی این رو هم داری که وقتی مطلب طنز میخونی متناسب با اون
مطلب کامنت طنز میذاری. تفاوت این طنز نویسی و جدی نویسی ات به حدیه که من
اوائل شک میکردم این داداش ادمین که کامنت گذاشته همون داداشه ادمینه که
پست جدی مینویسه!!!!
و این یعنی در هر مورد که اراده میکنی میتونی نویسنده باشی.و این توانایی ات
تبریک داره. پس بپذیر تبریک صمیمانه منو.
هدیه بانو: دوستی خوب و فامیلی محترم ، من همیشه شرمنده محبت هاش هستم ،
توصیف :بانوی هنرمند بلاگفا، دارای دید خاص و هنری، پرمحبت و دوست داشتنی
یک قطعه پازل ....
که در پیاده رو افتاده ،
یک قطعه مقوایی پازل...
که در آب باران خیس خورده ،
ممکنه یک دکمه آبی
از کت خانومی باشه
که توی لنگه کفش زندگی می کرده.
می تونه لوبیای سحرآمیزی باشه.
یا چینی در پیرهن مخمل قرمز یک ملکه.
یا یک گاز از سیبی که
نامادری سفید برفی بهش داد...
می تونه تور یک عروس باشه.
یا یه شیشه که درشو باز می کنی غول زشتی بیرون می یاد.
می تونه تکه از لباس ساحره غرب
موقعی که بخار می شد باشه.
می تونه جریان عمیق قطره اشکی
روی صورت یک فرشته باشه .
هیچ چیز به اندازه یک قطعه خیس خورده پازل
احتمال ( هرچیزی بودن ) رو نداره....
(شل سیلور استاین)
هدیه : ممکنه اون قطعه پازل ... قطعه ای از یک کیک خوشمزه ...مخصوص جشن دو سالگی یه دوست نازنین باشه !!!!
تولد 2 سالگی وبلاگت مبارک...ادمین جان....
عسل بانو: عزیز و دوست داشتنی ، یادگار به جامونده از سفر اعظم جونی به ایران
توصیف : دقیق و مهربان، حساس و رقیق القلب
سادگی را من از نهان یک ستاره آموختم
پیش از طلوع شکوفه بود شاید
با یاد یک بعداظهر قدیمی
آن قدر ترانه خواندم تا تمام کبوتران جهان عاشق شدند
سلام به ادمین عزیز و مهربون
تولد دو سالگی وبلاگت مبارک دوست خوبم.من چی می تونم بگم توی این روز جز اینکه خوشحالم از اینکه دوستایی خوبی مثل تو و اعظم جوووووونی رو اینجا پیدا کردم . خوشحالم که آخرین سفرش باعث شد یه دوست فرزانه (ادمین جون) به این جمع اضافه بشه و این سعادتی است برای من.از صمیم قلب توی دومین سالگرد وبلاگت برات آرزوی بهترین ها رو دارم.امیدوارم همیشه همین طور خوب بنویسی و همیشه قلبت پر از شادی باشه .آمین
با احترام:عسل بانو
نوشا جان: فامیل جدید، یاور مهربون، صاحب پستهایی با اسامی عجیب، شب زنده دار شبهای امتحان
اینو به سبک گزارشهای تی وی بخون :
به نام خدا هستم ...
راستش وبلاگ خوبیه یه ذره وقتشو بیشتر کنن بهتر میشه
... یه ذره هم کجری برنامه اتون خیلی بی مزه است عوضش کنین ... در کل همه چی عالیه ... وقتشو زیاد کنین ...
به دور از شوخی :
برای وبلاگت زحمت میکشی و پستهاشو با دقت و مطالعه میذاری که جای تقدیر داره و مفیده ... دستت درد نکنه
مهسا: فامیل و هم ولایتی، خواهر زن مجازی، صاحب پستهای طولانی، دختری دم بخت،خوش قلم
توصیف: ناتوان از نوشتن پستهای کوتاه، دوستار ترشیجات و هله هوله های ترش، وطن پرست
گیرم که شما گفتی انتقاد کنیم ..ببینم تکلیف منی که هیچ انتقادی را بر دست نوشته هایت نمی بینم چیست ؟؟ ...
هر کدام از ما حکایتی داریم با وبلاگ نویسیمان و وبلاگ های رفقایمان ..از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ..هر بار که به سراغ وبلاگت آمدم ... تا مدتها فکرم مشغول مقوله ای بود ..که یا فراموش کرده بودم ..یا اطلاعاتم در موردش به یکی دو خط هم نمی رسید ...پست " توحید شیطانی " یادت می آید ؟؟ ...توی نمیدانی چه شیرازه ای از افکارم را در هم پاشید ..حالا این ها که هیچ زیباترش همان " سالگرد عشق " بود ..که هرچند ناقابل اما چند خطی برای این پیوند آسمانی هم نوشتم ...
راستش ما اهل" آسیب شناسی" نیستیم ... در "باب" هیچ مساله ای هم جسارت اظهارنظر نداریم ...حتی " تفاوت ها " را هم بی تفاوت از کنارشان رد می شویم ...
" انجیل و تورات " را هم در همین وبلاگ بود که دیدیم ...از " عزاداری ها " هم فقط به فلسفه ی عزایش رسیده ایم ...اگه راه و رسم " حرمت " ها را ندانیم اما حرمت شکنی را این روزها خوب آموخته ایم ...مانده نمک گیرای داداشمان و سبک فوق العاده ی نوشتارش که هر آنچه را ذکر کردم ..با تلنگری یا به من آموخت یا یاد آوری کرد ...
تولد این وبلاگ نه تنها برای شما ..که بر من هم مبارک است که این میان حسابی آموخته ام ...غرض اظهار ارادت ویژه بود و تبریکات پی در پی ..که حاصل شد ..
این دست نوشته هم بماند اینجا ...رفیق یادگاری ...که روزی این مهسای دم بخت عمر به دنیا داشت ..یا نداشت ...در این دنیای مجازی بود ..یا نبود ..بدانی روزگاری با تو داشته است ...همین رفیق ...که ما نیز روزگاری
مینو: یکی از بستگان و هم ولایتیها ، حدسم خوش پوش و بالهجه، قدکوتاه ، از قبیله جاسم اینا
توصیف : نکته سنج و دقیق، با محبت و دوست داشتنی، دارای حس ناسیونالیستی
اول ممنونم بابت دعوتم به اين نظر سنجي! ميدوني كه خيلي وقت نيست كه با وبلاگت آشنا شدم اما با همين چند پستي كه خوندم متوجه مفيد بودن و مبسوط بودن مطالبت شدم! هر بار كه بيام اينجا ميدونم براي شنيدن ناله يا مطالب عاشقانه نميام. ميام تا ياد بگيرم و حقيقتا بخونم.
چيز ديگه اينكه افراد معمولا به چند دليل مشتري يه وبلاگ ميشن گاهي از مطالب وبلاگ لذت ميبريم و مياموزيم گاهي ميايم تا بخنديم و گاهي اصلا به خاطر وبلاگ و مطالبش نيست كه سر ميزنيم بلكه به خاطر شخصيت نويسنده و علاقه اي كه به اون داريم بهش سر ميزنم تو حدا اقل براي من تركيبي از گزينه اول و اخر هستي!
دو سالگي وبلاگت هم مبارك!
سحر: دوست خوب و یار همیشگی وبلاگ
سلاااااااااااااام
چقد بامزه شما چند تا وب داشتین ولی مطمئنم این یکی خوشگلترترترترینشونه من در وان حد نیستم که وبتون رو نقد کنم اما میگم واقعا مشخصه که در مورد اپهاتو قبلا تحقیق شده و سطحی نیستن وهمیشه خوبیش اینکه نتیجه هم داره
امیدوارم همیشه پایدار باشه هم وبتون هم دوستهاتون
امیراخوان : دوستی که تازه افتخار اشنایی با ایشون رو داشتم
تولدت مبارک ...
خاطره: دوستی جدید با پستهای فوق العاده، خوندن وبلاگش رو به همه توصیه میکنم
سلام
تولد وبلاگتان مبارک
امیدوارم همیشه پایدار و برقرار باشه
امان: عزیز و دوست داشتنی ، با محبت ، فرزند نسل پاک حضرت زهرا
ادمین جان سلام.
تبریکات منو هم پذیرا باش.
وجود دوستان خوبی مثل شما است که هر انسان خسته ای را به زندگی علاقه مند میکند. دوستت دارم
پی نوشت:
1-از بابت محبت های بی نظیری و فوق العاده ای که به این حقیر عرضه داشتیم بینهایت سپاسگذار و ممنونم.
2- تشکر ویژه از هدیه بانو جهت همکاری فوق العاده بابت این پست.
3- خودتون بگردید و چهره خودتون رو تو عکس بالا پیدا کنید
مانی که مشخصه باقی دوستان رو پیدا کنید و بشناسید
یاحق
نوشته شده توسط Admin در تاريخ دوشنبه 1387/12/05 |
پست ویژه : قسمت اول ،دو سال گذشت
شاید نزدیک به 10 سال میشه که اینترنت یکی از دوستان خوب من شده و همیشه با پدیده های نوظهور و جالبش منو وابسته ترا ز قبل به خودش کرده. پدیده هایی مثل چت، تویتر، فیس بوک، اورکات، وبلاگ و ...
یادم میاد اولین باری که به صورت حرفه ای مشتری یه وبلاگ شدم زمانی بود که به دنبال یک مطلب کاملا سیاسی وارد وبلاگ شیوا شدم وهمین امر باعث که با دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی آشنا شدم. البته تا مدتها فقط خواننده و نظاره گر رشد وبلاگها بودم و علاقه ای به گام برداشتن در وادی وبلاگها نداشتم.تا اینکه به مرور هوس استفاده از این پدیده اینترنتی به سرم افتاد و این وسوسه زمانی بیشتر شد که با وبلاگ خانم کپی اشنا شدم و این فکر به ذهنم خطور کرد که وبلاگی به اسم آقای کپی تهیه کنم. به هرحال اولین وبلاگم رو به اسم چکیده دنیا در بلاگ تک ساختم. اگه به این وبلاگ سر بزنید می بینید که حتی قالبش هم شبیه وبلاگ خانم کپی هست. بعد از یه مدتی به سراغ پرشین بلاگ رفتم که معروفترین بلاگر اون زمان بود. اما به دلیل اینکه نوار ابزار کاربرپسندی نداشت بدون اینکه پست بنویسم رهاش کردم.. به سراغ بلاگفا اومدم و وبلاگ user-admin رو ساختم (که بلاگفا حذفش کرده) بعد به اینجا اومدم و سعی کردم همینجا بساط پهن کنم و ماندگار بشم.
اینجا هم روال سابق رو ادامه دادم و تنها کارم کپی کردن مطالب زیبا با ذکر منابع بود یه جور آرشیو واسه خودم ساخته بودم. آرشیو مطالب زیبای اینترنت
شاید اولین دوستی که با اصرار از من خواست که دست به قلم بشم و خودم مطلب بنویسم حسام نازنین بود. ولی نوشتن برای منی که هدف و جهت خاصی نداشتم بسیار سخت و سنگین بود. یکسال از سن وبلاگم گذشته بود و 270 پست داشتم اما همچنان مشغول کپی کاری بودم و سر در لاک خویش داشتم و دوستان چندانی نداشتم و جشن تولد یکسالگی وبلاگم در غربت محض و توسط خودم به تنهایی برگزار شد.
برای یکسالگی این وبلاگ دست به قلم بردم و اولین بار محتویات ذهنم رو بر صفحه سفید بلاگفا تخلیه کردم و این شد اولین دست نوشته من.
«سلام و عرض ارادت به همه دوستان عزیزم
سلام به اونایی که شاید اولین بار که این وبلاگ رو میخونند شایدم چند صدمین باره
بالاخره ثانیه ها و دقایق و ساعتها و روزها گذشت تا به اولین سالروز تولد این وبلاگ رسیدیم
نمیدونم اصلاً چه کسانی این وبلاگ رو میخونند
نمیدونم اصلا ارزش دیدن رو داره یا نه
نمیدونم اینجوری کار کردن اصلا مهم هست یا نه ...
به هر حال امروز روز تولد وبلاگم هست (البته نمیدونم چرا اولین پستم از ارشیو حذف شده ) و من هم به همین مناسبت اولین پست این وبلاگ رو به قلم خودم نوشتم تا شاید مقبول دوستان افتد.
دوستان عزیزم اگه ارائه طریق بفرمائید حتما استفاده خواهم کرد تا در ادامه راه وبلاگی بهتر و پربارتر داشته باشم چرا که این وبلاگ بسان کودکی شده که تازه طریقه راه رفتن رو یاد گرفته ولی هنوز راه نرفته پس حتما کمک کنید.»
روز هشتم اردیبهشت 87 بود. روزی که بعدها فهمیدم در تقدیر من اینگونه بوده که ابتدا دنیای مجازی من و بعد دنیای واقعی ام تغییرات اساسی کنه.
اون روز تمام کارهای اداری رو انجام داده بودم. ساعت 11.50 بود. سری به بلاگفا زدم. مشغول وارد کردن اسم کاربری و رمز عبور بودم که اسم یک وبلاگ توجه منو به خودش جلب کرد.«یادداشتهای یک زن سی ساله» و برای اولین بار وارد دنیای مودی و وبلاگش شدم. دقیقا این پست مودی بود و این هم اولین کامنت من واسه مودی(سلام وبلاگت رو خوندم خیلی از پستهاش رو. خیلی خوشم اومد سعی میکنم هر روز سر بزنم..) شدم مشتری وبلاگش. کم کم و به مرور به واسطه مودی و وبلاگش با دوستان خوب خودم اشنا شدم. و این دایره روز به روز در حال انبساطه و خدا رو شکر این دوستانی که برای دوستیشون ارزشی و قیمتی نمیشه قائل شد لطف زیادی به من و وبلاگم و زندگیم دارند.
با اینکه به دنیای جدید پا گذاشته بودم و از دست نوشته های دوستان استفاده میکردم اما همچنان مشغول کپی کاری بودم تا اینکه به مرز ناامیدی رسیدم وکامنتی که از سوی استاد محترم از وبلاگ گیس طلا در اون پست دریافت کردم نقطه عطفی شد در روند کاری وبلاگم. (نقطه عطف وبلاگ )
تصمیم به یافتن جهت مناسبی برای وبلاگ نویسی گرفتم و به مرور به این نتیجه رسیدم که نه توانایی مودی در ساده و روزمره نوشتن ، نه توانایی مانی و هاله و آست در طنز نویسی، نه توانایی زیبا و بااحساس نوشتن مثل هستی بانو و سیری عزیز و بانوی بیقرار رو دارم پس کم کم رو به تحلیل مطالب پیرامونی خودم رو آوردم و به لطف خدای مهربانی و راهنماییهایی صمیمانه دوستان روز به روز احساس وظیفه بیشتری در خصوص مطالب و نوشته ها پیدا کردم. به طوری که جدیدا برای نگاشتن یک پست، یک هفته تا 10 روز مجبور به مطالعه و تحقیق و جمع آوری مطالب هستم
و امروز بر قله دوسالگی وبلاگ ایستاده ام با کلی دوستان نازنین که در درجه اول هدیه خدا و در درجه دوم هدیه بلاگفا به من هستند.
اون چیزی که باعث شد این پست و پست بعدی رو ویژه نامگذاری کنم تصمیمی بود که در خصوص پست تولد دوسالگی گرفتم. دوست دارم پست ویژه تولد امسال وبلاگم را شما نازنینان تهیه کنید و من دخالتی در تهیه مطالبش نداشته باشم. به همین خاطر ترجیح دادم اسم دوستان نازنینم رو دوباره و چندباره تکرار کنم و از همین مکان اعلام کنم بر دوستانی که نامشان زیبنده این پست شده واجب کفایی است که نظرات زیبا و قشنگشان را در خصوص این وبلاگ و عملکرد یکساله همراه با انتقاد در نظرات اعلام کنند تا با اسم زیبای خودشان در پست بعدی که سالروز تولد وبلاگه به عنوان یادگاری در اینجا و حافظه بلاگفا ثبت بشه و انتظار دارم که با نظراتی راهگشا من رو در پربارتر شدن مطالب وبلاگ راهنمایی کنند و تعریف و تمجید تنها کافی نیست.
آیناز، گلابی خانم، اعظم جووونی، مودی، بانوی بیقرار،حمیدرضا، عموعلی،سیری عزیز،هستی بانو،بهار،سمیه،زلزله،مانی،هاله،هدیه بانو، امید، مدیروبلاگ باتو تا عشق، فامیلهای عزیز مهسای دم بخت،مینو،نوشا
و بسیار دوستان نازنین دیگر که همیشه یاور و یار من در این وبلاگ بودند ولی به خود این اجازه رو ندادم که قید واجب کفایی بودن رو در کنار اسمشان قید کنم.
دوستان عزیزی مانند دریا، مونای مهماندار،آست خان اولیا، سحر، مدام، خاطره، سیلویا، امان عزیز، عسل بانوی دوست داشتنی، ملودیهای شبانه من و ...
پس دوستان این شما و این صفحه سفید پست بعدی. هرچه دل تنگتان میخواهد بنویسید. پست بعدی برای شماست و با نام شما ثبت خواهد شد.
ففط امیدوارم غربت سال گذشته رو امسال چنان جبران کنید که به عنوان یادگاری واسم بمونه.
پ.ن
۱- از بابت حضور کمرنگ در این روزهای پایانی سال عذرخواهی میکنم. به هر حال اخر سال و ارائه آمار و گزارش و ... باعث شده کمی از شما نازنینان فاصله بگیرم. به زودی بازخواهم گشت
۲- خوشحالم که عطر حضور حمید رضا نازنین دوباره بلاگفا رو معطر کرد
۳- توصیه میکنم هر روز صبح این پست بانوی مهربانی رو بخونید بعد مشغول کار و فعالیت روزانه بشید
۴- به انجمن خیریه هم سر بزنید چرا که با کمک شما قراره قدمهای بزرگی برداشته بشه
۵- همه کامنتها تائید نخواهد شد و عده ای از اونها واسه پست بعدی نگهداری خواهد شد
یاحق
نوشته شده توسط Admin در تاريخ سه شنبه 1387/11/29 |