تبليغاتX
گزیده خاموشی از دنیای خاکی - جشن بیادموندنی نیمه شعبان
مملی آتیش پاره با کمک دو تا از دوستای دیگه‌اش همراه با شربت‌های آلبالوی مامان دو بطری از شراب‌های دست‌ساز خونگی رو هم می‌آرن و قاطی انبوه شربت آماده می‌ریزن. چون شربت آلبالویی که خونگی باشه و کهنه، به خودی خود کمی بوی الکل طبیعی داره، در نتیجه کسی شک نمی‌کنه و تو اون میزان شربت، دو تا بطری کامل شراب قرمز مخلوط و سرو می‌شه. خب اونایی که گذری ردّ می‌شدن، که یه لیوان نوشیده و حالشو می‌برن و به جایی هم بر نمی‌خوره . مشگل از اونجایی شروع می‌شه یه مشت پیرزن و پیرمرد از همه جا بی‌خبر که تا حالا لبشون به هیچ نجاستی نخورده :) بیش از یک لیوان و گهگاه سه چهارتا لیوان شربت قلاّبی رو می‌رن بالا و چند ساعت بعدش منقلب می‌شن. و چون بهرحال کسی انتظار مستی نداشته این حالت به مسمومیت از سردی آلبالو تعبیر می‌شه و به تهوع و حال به هم خوردگی سرانجام پیدا می‌کنه. می‌مونن یه عده دیگه که کاملاً از قضیه مطلع می‌شن و با ظاهر مسلمونی تو جمع حاضر شده بودن. این دسته که فکر می‌کنن آقا اسدلله به عمد چیزی توی شربت ریخته و داره به این ترتیب حال مضاعفی به مهمونا می‌ده، بدون اینکه سرو صداشون دربیاد تا ته ماجرا رو می‌شینن و حالا ننوش کی بنوش:) آخر شب که اوضاع بی‌ریخت تر از پیش شده بوده، آقا اسدالله دوزاری‌اش می‌افته که باید یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشه و دربدر می‌شه تا ته و توی قضیه رو دربیاره. ولی یه کوچولو دیر شده بوده و اونی که اثری ازش نبود، صدالبته مملی ما و رفیقاش بودن تا شاید بتونن به صاحب مجلس بگن چرا مهمونا یه ذره زیادی سرخوشن. ساعت از نیمه‌شب که می‌گذره، چند تا از بچه مسلمونای محل که تازه از بوی الکل متصاعد از دهان و بدن جوونای دیگه متوجه وخامت قضیه می‌شن، حسابی غیرتی شده و با خودشون حساب می‌کنن عجب رَکَبی از آقا اسدلله خوردن که به اسم جشن صاحب‌الزمان به خورد مهمونا مشروب داده. از اونجایی که هرسال ملت بنده خدا عادت داشتن پول‌های نذری‌شون رو هم به آقا اسدالله برسونن تا یا برای همون سال یا سال بعد بکار جشن بزرگش بزنه، یه صندوق چوبی ساخت نجاری خود اسدالله هم پر از همین اسکناس‌های نذری می‌شد. اینجا بود که دیگه غیرت جوونا به جوش می‌آد و فتوی می‌دن همه پول‌های جمع شده این جشن حرومه و این بساط رو نجار از همه جا بی‌خبر پهن کرده تا پولی به جیب بزنه. در یه ضرب‌الاجل صندوق رو می‌شکونن و پولاشو درمی‌آرن. اونچه که می‌تونن پاره می‌کنن و می‌سوزونن و از روی خشم انقلابی، این کار رو نتیجه اهریمن پهلوی می‌دونن. چشم‌‌های با آتیش سیگار سوخته و اسکناس‌های درب و داغون فردا صبح باقیمانده همون شور اسلامی بود :) خلاصه کار به دعوا و یقه و یقه کشی می‌رسه و پدرم با چند تا از ریش‌سفیدای محل میانجی‌گری می‌کنن تا همه چی به خوبی و خوشی بگذره ولی تا سال ۵۹ که ما تو اون محل بودیم کسی دیگه آقا اسدلله رو ندید، یعنی جرأت آفتابی شدن پیدا نکرد ... سرقفلی مغازه‌اش رو وکالتی توسط برادرخانمش واگذار کرد و این وسط اونی که جون سالم بدر برد، کسی نبود جز مملی ... سالها بعد در یه اعتراف همراه با شلیک خنده و غش‌غش خاطره اون فاجعه بازسازی شد و هیچکی نبود که حتی بابت این دست‌گل به آب داده شده، گوش مملی رو بپیچونه... درواقع شاید اولین و آخرین باری بود که خوب قِصِر در رفت.
نوشته شده توسط ادمین در پنجشنبه 1386/06/15 ساعت 11:50 | لينک ثابت | مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin