تبليغاتX
قلمی در دست - خاطرات نوستالوژیک

خاطرات نوستالوژیک

این روزهایی که به شدت درگیر کار و زندگی هستم و ذهنم خالی از هر سوژه ای واسه نوشتنه. همچنین جو سیاسی وحشتناکی که علاوه بر جامعه،  نت و فضای مجازی رو دربر گرفته به شدت دلزده و خسته ام کرده.

در چنین شرایطی دعوت به یک بازی قشنگ وبلاگی می تونه من رو از این حال و هوا بیرون بیاره و باعث نوشتن یک پست کاملا متفاوت بشه. پستی که شاید کمک کنه از این حال و هوا و ناامیدی خارج بشم.

جناب مهندس Mj بنده رو به بازی یادآوری خاطرات نوستالوژیک دعوت کرده و با این کارش باعث شده گشتی در بایگانی خاطرات ذهنم بزنم.

سعی میکنم این خاطرات رو در دو دسته قرار بدم: خاطرات معمولی زندگی و خاطرات ورزشی

خاطرات روزمرگی:

1-   دقیقا خاطرم نیست 7 یا 8 ساله بودم که در یکی از ظهرهای گرم تابستان عموی خدابیامرزم گیر داد تا به من دوچرخه سواری یاد بده و همین شد که ظرف دو ساعت تونستم دوچرخه بدون پایه های کمکی برانم. یادش بخیر که چقدر زخم و زیلی شد. (روحش شاد)

2-   کلاس اول که بودم فکر میکردم که جز نمره بیست باقی نمره ها یعنی مردود شدن. اولین باری که نمره ای جز بیست گرفتم درس نمک و نمکدان بود که 17 شدم. از زنگ دوم تا زنگ اخر و زمانی که بیام خونه داشتم گریه میکردم و فکر میکردم که مردود شدم.

3-   روزی که خواهرم اعظم به دنیا اومد کلاس اول بودم. از مدرسه که بیرون اومدم بر خلاف همیشه مامان نبود یعنی دنبالم نیومده بود و این خیلی عجیب بود. رفتم خونه بابابزرگ. اونجا هم کسی نبود به کمک بچه های محل بابابزرگم نردبان آوردیم و از دیوار بالا رفتیم کسی خونه نبود. روی پشت بام که رسیدم بابام رسید اومده بود دنبالم منو برد خونه و عصرش مامانم با یک نی نی کوچولو اومد و من هرکاری کردم که اسم این نی نی اعظم نباشه نشد که نشد. نهایتا حرف بابا به کرسی نشست

4-   کلاس چهارم ابتدایی بودم و تازه اجازه دوچرخه سواری در کوچه رو پیدا کرده بودم که یکبار از محدوده تعیین شده فراتر رفتم و قضیه لو رفت. انتظار تنبیه داشتم اما بر خلاف انتظارم تنبیه نشدم. عموی بزرگم منو به داخل اتاق برد و شروع کرد به حرف زدن و موعظه کردن. اینقدر حرف زد و حرف زد تا اشکهام دراومد. حاضر بودم کتک بخورم ولی اون صحبتهاش رو تموم کنه. دقیقا دوساعت روی مخ من که یک بچه 11-10 ساله بودم راه رفت. و این بدترین تنبیه زندگیم بود. لازم به ذکر است که این عموی نازنین در مراسم عروسیش میکروفن رو از خواننده گرفت و حدود نیم ساعت در مدح مادر زن و مزایای ازدواج برای حضار سخنرانی کرد.

5-   سوم راهنمایی که بودم به واسطه لطف دایی جان (از کلاس پنجم یادم داده بود) موتور سوار حرفه ای بودم. بابا پیشنهاد داد که رانندگی کنم و گفت از موتورسواری راحت تره. ماشین اداره کنار در حیاط پارک بود. قرار شد حدود 10 متر ماشین رو جلو ببرم. بابا توضیح داد و در ماشین رو بست و از بیرون نظاره گر قضیه شد. به محض حرکت ماشین هول شدم پائین تنه قفل شد و به جای ترمز گاز رو فشار دادم و فرمان رو پیچوندم و با شدت هرچه تمام تر به دیوار کوبیدم و ماشین اداری داغون شد. همین قضیه باعث شد که هیچ وقت حتی همین حالا که خودم ماشین دارم بابا به من پیشنهاد رانندگی نکنه.

۶-   روزی که از طرف دانشگاه برای حج عمره معرفی شدم. روز خوبی بود ولی شرط دانشگاه این بود که خودم پاسپورت بگیرم. به هر دری زدم نشد و از این سفر محروم شدم. برای یک پاسپورت که سه ماه اعتبار داشت باید 7 میلیون تومان پول نقد به حساب نیروی انتظامی واریز میکردم در حالی که هر طلبه برای پاسپورت نیاز به 50 هزار تومان داشت و اینجا بود که بذر دشمنی طلبه ها در دلم کاشته شد.

۷-   سال 83 بود که قرار شد به همراه تنی چند از دوستان عازم مرز مهران بشیم و قاچاقی وارد عراق بشیم. بلد راه رو پیدا کردیم و پول رو پرداخت کریدم و ساعت قرار مشخص شد. ساعت 12 شب رفتیم بیرون شهر مهران و از داخل مزارع شروع به حرکت کردیم. بعد از نیم ساعت راه رفتن می نشستیم و دوباره شروع میکردیم به راه رفتن. این رفتن و نشستن تا نزدیکای ساعت 3 طول کشید به نزدیکی (50 متری) سیم خاردارهای مرز رسیدم. با چشم قابل رویت بود و بعد از سیم خاردارها ماشین های عراقی منتظر ما بودند. وقتی استارت حرکت به سمت مرز رو زدیم ماشین گشت نیروی مرزی رسید و مثل متهم ها دستگیر شدیم. به پاسگاه مرزی منتقل شدیم و تا صبح در خاک بیابان نشستیم تا صبح شد. بعد به پاسگاه مهران منتقل شدیم و کمی سوال و جواب از ما شد. بعد هم سوار بر مینی بوس از استان ایلام دیپورت شدیم.

۸-   زیارت کاظمین قشنگترین و جالبترین زیارت تمامی عمرم بوده. جایی که هیچ اشتیاقی به رفتنش نداشتم. منی که به قصد زیارت کربلا به عراق رفته بودم رفتن به کاظمین چیزی جز وقت تلف کردن محسوب نمیشد. به زور دوستان برای زیارت به حرم رفتم. البته خودم نرفتم منو بردند. رفتن همانا و ماندن همان. دیگه دلم نمیخواست بیرون بیام. شب به زور بیرونم کردند. از کاظمین نمی تونستم دل ببرم. دیگه دلم نمیخواست کربلا برم. کاظمین بهشت روی زمین بود واسم و هنوز هم هست. حاضرم از بین تمام مکانهای زیارتی کاظمین رو برای زیارت انتخاب کنم چرا که واقعا بهشته

۹-   پیدا کردن دوستان خوب از بطن اینترنت که همه روی بدیهاش مانور میدن جزو خاطرات قشنگ زندگیم حساب میشه. دوستانی که با لطف همیشگی و مدامشان همیشه و همه جا منو شرمنده میکنند. اما در این بین یافتن حمید رضای نازنین برای من مثل پیدا کردن گوهری نایاب در بین صندوقی از گنج و جواهر حساب میشه. دوست نازنینی که در اوج زیبایی و لطافت روح قرار داره و دست نوشته هاش باعث ارامش زندگیت میشه. فقط کافیه یکبار زیارتش کنی تا عاشقش بشی. خداوندگار عالم سلامتیش را پایدار بدارد.

۱۰- روز خواستگاری روز عجیبی بود. چیزی نزدیک به دوساعت سرم پائین بود و زمین رو نگاه میکردم وقتی رسیدم خونه تا یک هفته گردن درد داشتم.

اما خاطرات ورزشی:

1-     جایزه گرفتن از دست مربی تیم ملی هندبال در زمانی که 14 سال بیشتر نداشتم.یکی از خاطراتی است که هیچ وقت فراموش نمی کنم . وقتی به عنوان آینده هندبال استان معرفی شدم یک لحظه فکر کردم که چه شود و همین امر باعث شد که چندین سال بعد به عنوان بهترین بازیکن در سطح شهرستانهای استان تهران انتخاب بشم

2-   ایستادن بر بام قهرمانی ایران به همراه تیم والیبال آبگینه بعد از شکست دادن تیم پرمهره پیکان قطعا طلایی ترین خاطره ورزشی من محسوب میشه.

۳- بعد از برد پیکان و قهرمانی در مسابقات سوپرلیگ قهرمانی کشور سرپرست مهربان تیم به عنوان جایزه ربع سکه جایزه داد و تیم پیکان به خاطر نایب قهرمانی سکه تمام بهار جایزه گرفت.

۴-   جا ماندن از مینی بوس تیم که به سمت کرمان در حرکت بود و اجباری که برای رسیدن به تیم برایم وجود داشت باعث شد که با 2500 تومان به سمت کرمان راهی بشم. (پدر و مادرم مسافرت بودند و کسی نبود ازش قرض کنم)که از این بین 2000 تومان پول بلیط شد و من با 500 تومان ناقابل به کرمان رسیدم. نه ادرسی داشتم و تلفنی. به لطف خدا دوستان رو پیدا کردم و تمام مدت در خوابگاه ماندم چون پولی برای خرج کردن در کرمان نداشتم.

۵-   هیچ وقت یادم نمیره شبی که ایران به قطر یا بحرین باخت و از رفتن به جام جهانی محروم شد. دوربین تلویزیون به برنامه زیرآسمان شهر رفته بود تا گزارش مستقیم پخش کنه که ایران باخت و همه ناراحت شدند اما مهران غفوریان زد زیر گریه و منم با اشک هنرمند محبوبم شروع کردم به گریه.

۶-     و چه شبی بود قهرمانی منچستر در فینال رویایی سال 99. وقتی در عرض چند دقیقه وقت پایانی بازی دو گل بزنی و قهرمانی اروپا بشی.

پی نوشت :

بینهایت تشکر از لطف همه دوستانی که با تمام مشغله های کاری قدم رنجه فرمودند و به محفل دیدار دوستان تشریف فرما شدند.

برای اینکه این بازی ادامه پیدا کنه اسم کسانی رو که حضور فعالتری در نت دارند رو اعلام میکنم تا از دست نوشته هاشون لذت ببریم.

خانم همسر (آیناز) ، بیقراریهای یک زن، سیرترشی متاهل و حرف دل، بوف بینا، یک فنجان قهوه به تلخی تو، خود را باور کن

تبصره : امید رو دعوت نکردم چون مستقیما به این بازی دعوت شده.

یاحق



نوشته شده توسط Admin در تاريخ سه شنبه 1388/03/12 |