بچه که بودم آرزو داشتم مثل بقیه همسالانم دوچرخه داشته باشم اما وضع مالی پدر اجازه نمی داد این آرزوی من براورده شود.برای براورده کردن آرزویم تصمیم گرفتم تابستان را کار کنم.تنها کاری که از دست من کودک ده ساله بر می آمد شغل سیگار فروشی بود.
نمی دانم آیا تاکنون بندرعبای آمده اید یا خیر اما اگر نیامده اید باید بگویم که تابستان بندرعباس یک جهنم به تمام معناست.کل تابستان را کار کردم.ماحصل کار من دوازده هزار تومان بود.البته دوبار به خاطر گرمازدگی راهی بیمارستان شدم.با شوق و ذوق یه دوچرخه شانزده خریدم.توی محل ما چند تا بچه لات بود که کارشان زورگیری بود.چند باری از من سیگار قرضی برده بودند اما هرگز پولش را ندادند.یه روز رفته بودم که واسه خونه نون بخرم اون چند نفر رو دیدم.دم نانوایی ایستاده بودند.شاید بچگی کردم نمی دونم اما رفتم و با قلدری گفتم اگه پولم رو ندید میرم ازتون شکایت می کنم.نمی دانم آیا تابحال براتون پیش آمده که جلوی رویتان چیزی رو که دوست دارید رو نابود کنند و شما کاری از دستتان بر نیاد یعنی زورتون نرسه.اون روز این حقیقت تلخ رو من فهمیدم.پولم رو که ندادند هیچ جلوی روم دوچرخه ای رو که براش کل تابستان را کار کرده بودم زدند و داغان کردند.غم و غصه و اشک های من هم باعث نشد که دوچرخه ام درست بشه.
امروز پس از سالها در حالیکه دیگه اون مشکلات مالی را کمتر دارم این قضیه به گونه ای متفاوت برای من تکرار شده است.جلوی چشمان من سد سیوند را ابگیری کردند و من برای حفظ میراث فرهنگی وطنم کاری نتونستم انجام بدم زیرا باز هم زور بچه لاتها از من بیشتر بود
.منبع


